|
« یه شب یه بنده خدا که رو تختش فارغ خوابیده بود خونه ش آتیش گرفت - حالا به هر دلیلی - . وحشت زده از خواب پرید و با صدای بلند کمک خواست . همسایه ها هر کدوم از طرفی با عجله ریختن تو خونه ش ، و بی اونکه با اون کاری داشته باشن اونو از تختش گذاشتن پائین و همه نفری با همت عالی جمعی چهار گوشۀ تخت رو گرفتن و از خونه بردن بیرون ... »* ... وحالا این شده حکایت روزمرۀ ما . واقعیت ها در درون ما قلب میشن ، از ماهیتشون پرت میفتن و گاهی تا مرز انحراف صد و هشتاد دئرجه ای پیش میرن .هر چه هست درون ما اتفاق میفته . انتخاب با خودمونه : نجات به بلا گرفتار اومدۀ حقیقی یا .... البته اگه واقعاً بلائی نازل شده باشه !!!! * : از نامه های سرگشاده رویائی به عباس معروفی ( با تصرف )
|
|