|
دوستان عزیز سلام در اولین جمعه شب آخرین ماه سال کسی که خودش رو نشناسه نمی تونه دنیای پیرامونش رو بشناسه . این حرف من نیست ، حرف بزرگانه . دوست بسیار عزیزم رضا ( من و هزار تو های ذهنم ) من رو به یه اعتراف خودمانی دعوت کرد ، یه بازی که اونم از طرف دوستی به انجامش دعوت شده بود . البته من این مقابل آینه نشستن رو بازی نمی دونم چرا که خیلی از یه تفنن ساده پیچیده تره . همیشه فکر می کنیم خودمون رو می شناسیم و به شخصیت و علایق و سلایق خودمون اشراف داریم اما هر از گاهی و در مواجهه با یه مورد خاص به کشف جدیدی از ابعاد و جودی خودمون نائل می شیم . فکر کنم این حرفا رو قبلاً یه جائی نوشتم ( یا تو همین وبلاگ یا در یکی از دست نوشته هام ... ) . تفسیر یه انسان در مجالی چند جمله ای نمی گنجه . دوستان زیادی از دنیای حقیقی اینجا به دیدنم میان که هر کدوم به نوبه خودشون و بر حسب ارتباطمون گوشه هایی از محمد رو میشناسن . تفسیر و توصیف هر شخص از دیگری صرفاً فردیه و هیچ دو نفری از یه مورد نمی تونن درک کاملاً یکسانی داشته باشن . اگه بخوام خیلی خلاصه و مختصر – نه از سر رفع تکلیف رفاقت – خودم رو تعریف کنم حتی مرز بندیه بین خصایص خوب و بدم برای خودم هم قاطی میشه . وقتی یه آدم قاطع نباشه و در هاله ای از تردیدها غوطه ور باشه اونوقته که خیلی از ایمان ها و باید ها و نباید هاش سست میشه . من در خودم مردد بودن و به نوعی عدم قدرت و صراحت درتصمیم گیریها رو بارزترین خصیصه بد می دونم که متاُسفانه همین به ظاهر یه دونه یه باتلاق در پی داره . خیلی پیش میاد که تو جمع های دوستانه از آدم می پرسن چه غذائی رو بیشتر دوست داری ؟ چه رنگی ؟ چه فیلمی ؟ چه نوع موسیقی ... حالا از این تصمیمها و انتخابهای ساده بگیر تا حیاتی ترین موارد !!! در دنیای من همه چیز نسبیه و بسته به موقعیت زمان یک چیزی اولویت پیدا میکنه و در انتخاب بر دیگری چربش پیدا میکنه و گاهی در زمانی دیگه و موقعیت دیگه قضیه عکس میشه . اینجاست که میگم مرز بندی برام سخت میشه که این خصیصه یه پوئن مثبته یا منفی ؟؟ صادق ورو راستم و زیاده از حد رفیق باز ( که البته الان از همه دور افتادم : قاصدک بگذر از این در وطن خویش غریب ... شده حکایت من ) تا دلتون بخواد خوب حرف میزنم اما دریغ از یه ذره عمل ویه مورد دیگه که هنوز باهاش مشکل دارم : خوش باوری و به نوعی اعتماد خوب ابن به خودی خود خوبه اما گاهی دز و مقدارش اونقد میره بالا که به مرز سفاهت و ساده لوحی میرسه . تو دنیای من همه خوب بودن مگر اینکه خلافش بهم ثابت میشد اما حس می کنم کم کم اون دیدگاه درونم کمرنگ شده . یه زمانی یه پست در مورد اعتماد نوشتم ، بیشترازهیجده ماه از اون مطلب میگذره ، حوصله داشتین تو آرشیو مرداد ماه هشتاد و پنج موجوده . این روزها به طور فزاینده ای شوق و ذوق و موردی که هیجان آدم رو انگیخته کنه کم شده . جامعه آماری من خودم و دوستانم هستم و فکر میکنم مثال خوبی از نسل من می تونه باشه و نتایج نظر سنجی هاشو تقریباً به همه هم نسلام تعمیم بدم . شکر خدا تو چهار گوشه ایران هم دوستائی دارم که باهاشون در ارتباطم و آسمون همه جا همین رنگه ( البته متاُسفانه ) . مدام اون شعر شاملو رو زمزمه می کنم : چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد .... اینجا مجالیه برای داشتن مخاطبانی برای حرفائی که شاید بیرون نتونی فارغ بیانشون کنی اما خیلی وقتا به بیراهه میره . حال و حوصله ای برای گفتنی هائی که حالا حتی دیگه ماسیدن و یه زمانی به شوق گفتن اونا اینجا اومدی نمونده . طعم تلخ زوال و تکرار زود قاطی مزه همه چی میشه . درفروبند که با من دیگر رغبتی نیست به دیدارکسی فکر کاین خانه چه وقت آبادان بود بازیچه دست هوسی هوسی آمد و خشتی بنهاد طعنه ای لیک به بی سامانی دیدمش راه ازو جستم و گفت : بعد از اینت شب و این ویرانی ... (1) گفتنی هام امشب زیاد بود چرا که خیلی وقت بود ننوشته بودم وچند تا مطلب سر دلم سنگینی میکرد اما باشه برای بعد !!! همه مون می دونیم باشه برای بعد یعنی بعدی که هیچ وقت نمیاد چرا که اگه کاری باید انجام میشد مجالش همین الانیه که داریم به بعد حواله اش میدیم . فردا و فرداها بعد های دیگه ای رو میتراشه . فرصت بودن رو دست بسته ، دهان بسته هدر ندیم (2) سرمایه همین عمره که داره از دست میره . در این زمینه هم من آخر بی هنریم . مخلص کلام اینکه زیاد با خودمون حال نمی کنیم اما خدا شاهده آدم آزار دهنده ای نیستم و شکر خدا خوش مشربم و اسه همین قابل تحملم . ارادتمند همه رفقا ========= ۱. نیما یوشیج ۲. احمد شاملو
|
|
