یابو ورم داشته بود ، خیلی خودمو قبول داشتم ، بهم بد نمی گذشت .
با یه دست چند تا هندونه رو برداشته بودم و به خیالم که میشه نگه شون داشت .
بی برنامه و باری به هر جهت ...
غافل از اینکه بی برنامه گی های من رو بقیه تاب نمیارن ، کسی به پای لنگ من نمی مونه .
چیزی یا باید به تمامی و کمال باشه یا اصلاً نباشه .
جرعه جرعه تشنه رو سیراب نمی کنه ، تازه اگه به آب بشه تشبیهش کرد و این قابلیت رو در اون دید .
حباب ترکید !!
من از بهت گیج و خیره ، فرو افتادن یک به یک هندونه هارو نظاره میکردم و شکسته شدنشون رو !
دستام خالیه و بی هیچ سرمایه ای
آخ ، هندونه های نازم
سرخوشی سابق جاش رو به یأس کسالت بار ممتدی داده که به سنگینی بار یه وانت هندونه اس .
چقد سخته خریدن هندونه ، واسه اینکه در بسته اس لا مصب !
باید مثه طبل صدا بده تا باورمون بشه قرمز و شیرین و آبداره ، نه ؟
حباب ترکید ...
خواب خوش هندونه ها به کنار ، من این وسط با دستای خالی ، گیج و آشفته ...
گویِ طلای گداخته
بر اطلس ِ فیروزه گون
[سراسر ِ چشم انداز
درؤیایی زرین می گذرد .]
و شبح ِ آزادگَرد ِ هَیونی یال افشان ،
که آخرین غبار ِ تابستان را
کاهلانه
از جاده ی پُر شیب
بر می انگیزد .
و نقش ِ رمه یی
بر مخمل ِ نخ نما
که به زردی
می نشیند .
□
طلا
و لاجورد .
طرح ِ پیلی
در ابر و
احساس ِ لذتی
از آتش .
چشم انداز را سراسر
در آستانه ی خوابی سنگین
رؤیایی زرین می گذرد .
احمد شاملو (ققنوس در باران 1345)
آخربن ثانیه های نیمۀ اول سال ، تابستون و شهریوره .
من این نوشته رو تا اولین دقیقۀ بامداد کش میدم و با این کلمات از تابستون می گذرم و به پاییز سلام میکنم .
نه فقط من ، که اکثر ما ، تو این دقایق حس نوستالوژیکی داریم و هر کدوم به فراخور روزگار سپری شده مون خاطرات زیادی برای مرور کردن تو ذهنمون داریم .
به این اضافه کنیم حس همیشگی استقبال از پاییز و پشت سر گذشتن تابستون رو .
بچه تر که بودم به اقتضای ذهنیت و حال و هوای سنم تابستون رو ترجیح میدادم و از اومدن پاییز دلگیر میشدم ، نه اینکه از مدرسه بدم بیاد ؛ نه ، اما تابستون سمبل آزادی بی قید و شرط بود .
چند سالی از دانش آموزی و حتی دانشجوئیم گذشته و دیگه مبنای ادراک های حسیم تقسیم بندی مدرسه و کوچه نیست . هنوزم مهر و پاییز تداعی کنندۀ کیف و کتاب و دفترهای نوئیه که بوی نو بودنشون هنوز تو سرمه . یادمه هیچ وقت توجیه نمی شدم چرا این روز ساعت رو یه ساعت می کشن عقب و با این کارشون شب رو بیشتر می کنن !!
حالا اما همه چیز برام عوض شده ، و پاییز فصل محبوب منه .
فصلی که شروع شبهای بلنده ، شروعی برای سر فرو بردن تو گریبون خودت و کمتر دیده شدن و این تا آخر زمستون کش میاد و چه خوب . برهنگی تابستون آزار دهنده است و موهبت پاییز لطیف شدن احساس ماست . غروبهای طلایی و برگهایی که در انتهای زوال ، زرد و سرخ رقص کنان به زمین میفتن تا سمفونی دل نواز خش خش اونها برای ما حکم اثبات پاییز باشه .
پاییز با مهر شروع میشه و من حزن مهرانگیزش رو در خودم حس می کنم .
فرصتی برای تجدید قوای روح های درگیرمون .
تو این زمونه هجمۀ آوار درگیری های دنیای اطرافمون اونقدزیاد هست که گاهی تاب تحملشون سخت جلوه کنه و پاییز و ترنم طلاییش فرصتیه سرخوشانه که علیرغم امتداد این ضد حال ها با خودمون ملایم تر باشیم .
پی نوشت :
1) خودم میخواستم برای پاییز دو سه خطی بنویسم اما درخواست یکی از دوستای خوبم من رو تو این کار مصمم تر کرد تا به حلقۀ اونا تو بازیه " ازپاییز نوشتن" اضافه بشم .
۲) دارم آلبوم "پاییز" فریبرز لاچینی رو گوش میدم ٬ نوای این پیانو روح رو پاییزی می کنه .

