تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
حباب

یابو ورم داشته بود ، خیلی خودمو قبول داشتم ، بهم بد نمی گذشت .

با یه دست چند تا هندونه رو برداشته بودم و به خیالم که میشه نگه شون داشت .

بی برنامه و باری به هر جهت ...

غافل از اینکه بی برنامه گی های من رو بقیه تاب نمیارن ، کسی به پای لنگ من نمی مونه .

چیزی یا باید به تمامی و کمال باشه یا اصلاً نباشه .

جرعه جرعه تشنه رو سیراب نمی کنه ، تازه اگه به آب بشه تشبیهش کرد و این قابلیت رو در اون دید .

حباب ترکید !!

من از بهت گیج و خیره ، فرو افتادن یک به یک هندونه هارو نظاره میکردم و شکسته شدنشون رو !

دستام خالیه و بی هیچ سرمایه ای

آخ ، هندونه های نازم

سرخوشی سابق جاش رو به یأس کسالت بار ممتدی داده که به سنگینی بار یه وانت هندونه اس .

چقد سخته خریدن هندونه ، واسه اینکه در بسته اس لا مصب !

باید مثه طبل صدا بده تا باورمون بشه قرمز و شیرین و آبداره ، نه ؟

حباب ترکید ...

خواب خوش هندونه ها به کنار ، من این وسط با دستای خالی ، گیج و آشفته ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت7:21توسط محمد بیرانوند |
پاییز

گویِ طلای گداخته

بر اطلس ِ فیروزه گون

 [سراسر ِ چشم انداز

درؤیایی زرین می گذرد .]

و شبح ِ آزادگَرد ِ هَیونی یال افشان ،

که آخرین غبار ِ تابستان را

                                  کاهلانه

از جاده ی پُر شیب

بر می انگیزد .

و نقش ِ رمه یی

بر مخمل ِ نخ نما

که به زردی

              می نشیند .

طلا

و لاجورد .

طرح ِ پیلی

              در ابر و

احساس ِ لذتی   

                  از آتش .

 

چشم انداز را سراسر

در آستانه ی خوابی سنگین

رؤیایی زرین می گذرد .

                                          احمد شاملو  (ققنوس در باران 1345)

 

 

آخربن ثانیه های نیمۀ اول سال ، تابستون و شهریوره .

من این نوشته رو تا اولین دقیقۀ بامداد کش میدم و با این کلمات از تابستون می گذرم و به پاییز سلام میکنم .

نه فقط من ، که اکثر ما ، تو این دقایق حس نوستالوژیکی داریم و هر کدوم به فراخور روزگار سپری شده مون خاطرات زیادی برای مرور کردن تو ذهنمون داریم .

به این اضافه کنیم حس همیشگی استقبال از پاییز و پشت سر گذشتن تابستون رو .

بچه تر که بودم  به اقتضای ذهنیت و حال و هوای سنم تابستون رو ترجیح میدادم و از اومدن پاییز دلگیر میشدم ، نه اینکه از مدرسه بدم بیاد ؛ نه ، اما تابستون سمبل آزادی بی قید و شرط بود .

چند سالی از دانش آموزی و حتی دانشجوئیم گذشته و دیگه مبنای ادراک های حسیم تقسیم بندی مدرسه و کوچه نیست . هنوزم مهر و پاییز تداعی کنندۀ کیف و کتاب و دفترهای نوئیه که بوی نو بودنشون هنوز  تو سرمه . یادمه هیچ وقت توجیه نمی شدم چرا این روز ساعت رو یه ساعت می کشن عقب و با این کارشون شب رو بیشتر می کنن !!

حالا اما همه چیز برام عوض شده ، و پاییز فصل محبوب منه .

فصلی که شروع شبهای بلنده ، شروعی برای سر فرو بردن تو گریبون خودت و کمتر دیده شدن و این تا آخر زمستون کش  میاد و چه خوب . برهنگی تابستون آزار دهنده است و موهبت پاییز لطیف شدن احساس ماست . غروبهای طلایی و برگهایی که در انتهای زوال ، زرد و سرخ رقص کنان به زمین میفتن تا سمفونی دل نواز خش خش اونها برای ما حکم اثبات پاییز باشه .

پاییز با مهر شروع میشه و من حزن مهرانگیزش رو در خودم حس می کنم .

فرصتی برای تجدید قوای روح های درگیرمون .

تو این زمونه هجمۀ آوار درگیری های دنیای اطرافمون اونقدزیاد هست که گاهی تاب تحملشون سخت جلوه کنه و پاییز و ترنم طلاییش فرصتیه سرخوشانه که علیرغم امتداد این ضد حال ها با خودمون ملایم تر باشیم .

پی نوشت :

1) خودم میخواستم برای پاییز دو سه خطی بنویسم اما درخواست یکی از دوستای خوبم من رو تو این کار مصمم تر کرد تا به حلقۀ اونا تو بازیه " ازپاییز نوشتن" اضافه بشم .

۲) دارم آلبوم "پاییز" فریبرز لاچینی رو گوش میدم ٬ نوای این پیانو روح رو پاییزی می کنه .

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت1:14توسط محمد بیرانوند |