تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
امشب شعری خواهم نوشت

تمام رفقایی که با من در ارتباطن میدونن که من توان شعر گفتن رو ندارم .

اما امشب عزمم رو جزم کردم به سبک و سیاق خودم یه شعر بگم .

این روز ها شاید بیشتر از خیلی از ایام عمرم با خودم خلوت می کنم ، یعنی راستشو بخواین توفیق اجباریه .

چرا که به رغم تمام مواردی که می تونن این حجم خالی رو پر کنن انگار یه خواست و اراده از درون و بیرون من با هم متحد شدن تا منو با خودم رو به رو کنن و به چیزی برای پر کردن این خلأ پناه نبرم .

البته همه چی سر جاشه  : کارم ، برنامۀ روزانه ام ، تلفنم و تک و توک دوستی ...

و این منم که آونگ وار بین یه سری فکر و تصویر و خاطره در نوسانم . افکار و تصاویری مربوط به گذشته ، حال و آینده .

از خالی بودن دقایق گلایه می کنم ولی برای پر کردنش تلاشی نمی کنم .

باخته هام رو قاب می کنم و به تالار افتخاراتم آویزون می کنم ، اینجا تنها جایی در منه که هیچ و قت از تک تا نمیفته و همیشه پر رونقه .

امشب میخوام از محمد دیروز و الان و فردا شعر بگم ، از تصاویر مبهم کودکی تا فرداهایی که هنوز چهره ندارن !

دنیای ناب و پاک کودکی که هنوز قوانین تغییر ناپذیر دنیای بزرگترها  آلوده اش نکرده .

دنیایی که لولوش مجازات گریه کردنه و با چشم میشه مسیر دست مامان رو تعقیب کرد که نوید اومدن بابا رو از سقف اتاق یا پنجره میده و هنوز یاد نگرفتم که نه بابا از سقف پائین میاد نه لولویی جز نبودن محبت بین آدما وجود داره .

میای جلوتر و میرسی به بابادک هوا کردن و فرفره چرخوندن و هر روز بستنی خوردن و تو کوچه پلاس بودن و فوتبال گل کوچیک (البته برای نسل ما ، نه نسل فربد که همه چی براشون تو بازی های کامپیوتری خلاصه شده) .

و بعد ... چه دنیای معصومی بود هفده سالگی !

عشق بالغی و حس نوستالوژیک اسطوره شدن در آینده ، هر چه هست زلاله و در حد ماکزیمم . اگه عشقه اگه خود شیفتگیه اگه جنون زود بزرگ شدن و آدم به حساب اومدنه و حتی اگه حس بندگیه خدا !

و بعد عصر جدید ...

آره ، از فیلم چاپلین این عنوانو قرض می گیرم تا از مسخ آدما بگم . از جدا شدن آرام آرام از اون اسطوره ای و خوب فکر کردن و زندگی آرمانی که پیشتر تصورش رو داشتیم . باورهامون رو یک به یک سر پیچ های تند زندگی جا میذاریم و آدم بزرگ میشیم . میریم تو دل زندگی و فرسنگ ها از اونچه که هفده سالگی تصویر خودمون از آینده مون بوده دور میشیم .

امشب پی مقصر نیستم .  یه سهمیش (سهم بزرگیش) گردن خودمون ، یه کمش هم واسه همسایه ، نیم کیلو هم واسه بقال سر کوچه و مابقیش هم برای شرایط و محیط و عواملی که از دست ما خارجه . اصلاً به چی و کجاش کاری ندارم ، طرف حرفم محصول نهایی کاره .

 

                                                         من بیست و هفت ساله

 

زندگی پر از دوراهی هائیه که با انتخاب هر یک از مسیر ها هیچ وقت امکان اینکه بفهمی تو مسیری که پشت سر گذاشتی و انتخاب نکردی چی منتظرت بوده ٬ رو بدست نمیاری . لامصب جاده اش اصلاً دور برگردون نداره .

انتخاب های آگاهانه که تکلیفش مشخصه ، شسته رفته یکی رو انتخاب می کنی و قید اون یکی و مافیهاشو میزنی .

اما امان از تردید هائی که به قول شکسپیر ما رو از پیروزی های احتمالی که نصیبمون میشه دور می کنن .

اونجا که تردیدها زیاد بشن تورو تو پازل هزارتوی زندگی و جاده های پیچ در پیچش گیر میندازن و مدام از خودت میپرسی اگه فلان روز ، سر فلان گذر اگه به جای پیچیدنم سمت راست ، سمت چپ میرفتم ال میشد و بل میشد ...

شعر بی وزن وقافیۀ من نمیخواد تاوان باختن قافیه من رو بده ، توش چیزای خوب هم هست .

هنوزم می تونم عاشق باشم ، هنوز هم می تونم وقتی دلم گرفت گریه کنم ، هنوزم می تونم با یه بوس کوچولو دلشاد بشم .

هنوز هم می تونم ...

اگه این آینده  نبود خدائیش ما در توجیه انتخاب های اشتباهمون چی داشتیم ؟

 

خارج از نوبت :

 پارسال پیرار سال از رخوت وبلاگی نوشتم ، اما باید به معنای واقعی چیزی رو لمس کنی تا دستت بیاد حقیقتش رو .

این روز ها دارم این قضیه رو به طور وحشتناکی حس مس کنم . از اون جمع سر زنده و قلم به دست سال و ماههای گذشته هیچ خبری نیست .

جماعتی که برای هم وقت میذاشتیم و نوشته های همدیگه رو صمیمانه می خوندیم و نظر میدادیم .

از بیست سی لینک اول وبلاگم که رفقای قدیمیم هستن یا کلاً دیگه قید نوشتن رو زدن یا نمی نویسن یا خیلی کم و اگر هم چیزی هست دلگیر و بی رمق . این حال و احوال انعکاس فضای دلگیر این روزای جامعه است که یه حس سرخوردگی تو بچه ها پاشونده .

اضافه کنین اینو به بزرگ شدن بچه ها ، متأهل شدنشون ، گرفتاری هاشون ...

حیف ، همین وبلاگ من پاتوق خوبی برای بحث های داغ و کامنت های پر مغز بود  ...

                                                    یاد باد آن روزگاران یاد باد .

 

پی نوشت :

۱ ) هر کی سبک این شعر من رو درست تشخیص داد یه آدامس خرسی از من جایزه می گیره .

 2) خدا خفه ام کنه با این شعر سرودنم ، چی میخواستم بنویسم چی شد !!!

وقتی سه چهار ماه ننویسی و کلی سوژه تو ذهنت داشته باشی و بخوای یه باره تو یه مطلب بچپونیشون از این بهتر نمیشه و ماحصل یه متن آشفته میشه مثه این .

 3) عذر میخوام اگه گاهی افعال رو جمع بستم ، ما ریزتر از اونیم که خودمونو چند نفر حساب کنیم .

۴) این روز ها بیشتر از هر چیزی حسرت داشتن یه رفیق پایه واسه قدم زدنهای طولانی و گپ زدن های بی سانسور آزارم میده . قدیما داشتم حالا نه ... و چه بد !

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت23:29توسط محمد بیرانوند |