تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
تولد

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

 

چیزی نادر به زندگی آغاز  میکند

 

با شادی و اندکی درد

 

روزانه به گونه ای نمایان بر میبالد

 

بدان میماند که نادره ی نخستین است

 

و نادره ی آخرین ...

 

احمد  شاملو

 

 

سلام رفقا

بارها این شعر رو توکامنت هام در زاد روز تولد دوستام براشون نوشتم .

امشب هم شب تولد یه دوسته ، دوست که چه عرض کنم : وبلاگم

 

                          پیامبر دیوانه سه ساله شد

 

وبلاگی که سه سال پیش تو همچین شبی از بطن ذهن من زاده شد .

برام چیزی بیشتر از یه وبلاگ بود ، دنیایی تازه رو به آدم های تازه با ایده های متنوع و متفاوت .

مفری شد برای آشنایی و در خیلی موارد دوستی با کسایی که قضاوتی از تو جز اونچه که ازت اینجا میخونن ندارن و به همین دلیل سادۀ عدم آشنایی در دنیای حقیقی پیش فرضی هم از تو در ذهن ندارن و راحت تر هر کسی می تونه اینجا خودش باشه .

این وبلاگ به نوعی برای خودم حکم یه شناسنامه رو داره ، اگرچه کامل نه اما می تونه انعکاسی آینه وار از دغدغه های من در گذر این سه سال و مواجهه هام با خودم و دنیام .

دوسش دارم چون به تمامی مال منه .

بارها تو این مدت ، خصوصاً چند ماهۀ اخیر ، تصمیم گرفتم قیدش رو بزنم اما نتونستم .

تعلق خاطرم به این وبلاگ و دوستی ها و روابط خوبی که از صدقه سر بودنش به دست آوردم همیشه بندی بوده به پام برای نرفتن و نبستن اینجا .

بالا شدم ، پائین شدم ، گاهی خوشحال ، گاهی غمگین ...

اما هر چه بود من بودم ، هر چند نه صد درصد صادقانه .

مگر نه این است که سرماه یه های هر دلی حرف هائی ست که برای نگفتن دارد  ؟؟

 

پی نوشت : مدت هاست دارم تمرین بالا منبر نرفتن می کنم ، و این خوبه .

اگه بعضی از دوستان گله مندن که مطالبم و قلمم به خوبی قدیم نیست شاید فقط دلیلش اینه که دارم از شعار دادن فاصله میگیرم .

خودمم این روزها ، اگرچه سبک تر ولی ناب تر !

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت0:39توسط محمد بیرانوند |