تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
محاق

 

 

به نوکردن ِ ماه

                    بر بام شدم

با عقيق و سبزه و آينه .
داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز ِ کبوتر ممنوع است .

 

صنوبرها به نجوا چيزی گفتند
و گزمه‌گان به هياهو شمشير در پرنده‌گان نهادند .

 

ماه
برنيامد  .

                                      احمد شاملو ( ابراهیم در آتش )

 

خیلی سخته برام نوشتن .

این چهل روز گذشته رو نمی دونم چه جوری تفسیر کنم تا باورش کنم ، تا اینکه بتونم هضمش کنم .

بهت ناباوری از چهره ام پیداست .

سیلی ویرانگر از درون و بیرون به یکباره و بی هیچ آدماگی بهم هجوم آورد .

کم آوردم ، میشه گفت بریدم .

دوستی برام تو کامنتش نوشته بود :

 دیگه نوشته هات مثه قدیما نیست ، خالی شدی انگار ...

حق با توئه رفیق . 

نوشته هام دیگه رمق ندارن .

اینجا رو خیلی دوست دارم و برام تداعی کنندۀ شبها و روزهای زیادی که به پاش گذاشتم و عوضش دوستایی بهتر از برگ گل ، از صدقه سر همین وبلاگ و نوشته هاش بدست آوردم .

دلم نمیاد اینجا نیام و نباشم و سراغ دوستامو نگیرم و الا دیگه حس نوشتن و داد زدن حرفامو ندارم .

نمی خوام ادای آدم های مستأصل رو در بیارم ، همیشه از کسی که ضعیف نمائی کنه چندشم شده و اعتقادم اینه که حتی اگه زمین خوردی به زانوی غرورت اتکا کن و ایستاده بمیر ، اما به جرأت میگم روز های خیلی بدی رو گذروندم . دیدگاه کودنی از حس کردن واقعیت دورم کرده بود و مانع از شناخت احساس خودم نسبت به اونچه که باید می بود شده بود .

دستام خالیه و این یعنی ...

... یعنی تدوام غزل های نا تمام

افسوس !

 

 پی نوشت :

                     ۱ ) دوستی دیگه میگفت اینقد پیچیده می نویسی که جز اونایی که بیرون از نت باهات در ارتباطن بقیه نمی دونن چی نوشتی ، فکر کنم حق داره .

                    ۲ ) راستش را بخواهی اوضاع اصلاْ خوب نیست ٬ هیچ چیز سر جایش نیست.

راستش رابخواهی هنوز حرفی برای گفتن ندارم و گویی همه ی ناگفته های عالم از آن من است .

                   ۳ ) یک سال از رفتن عمو خسرو گذشت ٬ یادش همیشه با ماست (۲۶ / ۴ / ۸۸ )

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت19:51توسط محمد بیرانوند |