به نوکردن ِ ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه .
داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز ِ کبوتر ممنوع است .
صنوبرها به نجوا چيزی گفتند
و گزمهگان به هياهو شمشير در پرندهگان نهادند .
ماه
برنيامد .
احمد شاملو ( ابراهیم در آتش )
خیلی سخته برام نوشتن .
این چهل روز گذشته رو نمی دونم چه جوری تفسیر کنم تا باورش کنم ، تا اینکه بتونم هضمش کنم .
بهت ناباوری از چهره ام پیداست .
سیلی ویرانگر از درون و بیرون به یکباره و بی هیچ آدماگی بهم هجوم آورد .
کم آوردم ، میشه گفت بریدم .
دوستی برام تو کامنتش نوشته بود :
دیگه نوشته هات مثه قدیما نیست ، خالی شدی انگار ...
حق با توئه رفیق .
نوشته هام دیگه رمق ندارن .
اینجا رو خیلی دوست دارم و برام تداعی کنندۀ شبها و روزهای زیادی که به پاش گذاشتم و عوضش دوستایی بهتر از برگ گل ، از صدقه سر همین وبلاگ و نوشته هاش بدست آوردم .
دلم نمیاد اینجا نیام و نباشم و سراغ دوستامو نگیرم و الا دیگه حس نوشتن و داد زدن حرفامو ندارم .
نمی خوام ادای آدم های مستأصل رو در بیارم ، همیشه از کسی که ضعیف نمائی کنه چندشم شده و اعتقادم اینه که حتی اگه زمین خوردی به زانوی غرورت اتکا کن و ایستاده بمیر ، اما به جرأت میگم روز های خیلی بدی رو گذروندم . دیدگاه کودنی از حس کردن واقعیت دورم کرده بود و مانع از شناخت احساس خودم نسبت به اونچه که باید می بود شده بود .
دستام خالیه و این یعنی ...
... یعنی تدوام غزل های نا تمام
افسوس !
پی نوشت :
۱ ) دوستی دیگه میگفت اینقد پیچیده می نویسی که جز اونایی که بیرون از نت باهات در ارتباطن بقیه نمی دونن چی نوشتی ، فکر کنم حق داره .
۲ ) راستش را بخواهی اوضاع اصلاْ خوب نیست ٬ هیچ چیز سر جایش نیست.
راستش رابخواهی هنوز حرفی برای گفتن ندارم و گویی همه ی ناگفته های عالم از آن من است .
۳ ) یک سال از رفتن عمو خسرو گذشت ٬ یادش همیشه با ماست (۲۶ / ۴ / ۸۸ )

