تو زندگی همۀ ما شب ها و روزهای خاصی هست که بر حسب اتفاقی که تو اون روز یا شب رخ میده برای همیشه تو ذهن ما ثبت میشه .
گاهی خوب و گاهی هم علیرغم میلمون بد .
اصلی که توان موندگاری اون موارد رو تو ذهن ما به اونها میده نادر بودنشونه .
و چون زیاد پیش نمیان از آفت تکرار و در نتیجه روزمره شدن در امان هستن .
البته این اصل مشمول دوره های خاصی هم میشه ، دوره ای با روزها و شبهای ماندگارتر
مثه دانشجوئی ، خدمت ، نامزدی ، اوایل یه دوستی و ....
کلی از این بابت خوش به حالشون ( البته موندنی های خوب ) .
چون بر عکس اونها اکثر شب ها و روزهای ما ساده سپری میشن ، بدون پوئنی برای ثبت جاودانه .
نمی خوام تو نوشته ام آب ببندم ، غرض این بود که بگم الان روز هایی معمولیه معمولی رو دارم پشت سر میذارم .
روزهایی که به زودیه زود فراموش میشن ، ساده ، انگار که اصلاً نبودن .
این خصلت روز های بی خاطره اس .
به هر تار جانم ام صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست .
چون رؤیا به حسرت گذشتم ، که شب
فرو خفت و با کس سر خواب نیست .
..................................
احمد شاملو (لحظه ها و همیشه)
چند تا غزل نا تمام تو زندگیتون داشتین ؟
کوله به دوش کدوم خاطرات و ناخونده ها و نانوشته ها و نادیده و ناکرده هائین ؟
دوباره و دوباره و دیگر باره
تازه ای نا خواسته از راه رسیده و ساعتی بعد خاطره ای بر جا مانده در پیچی پشت سر گذاشته شده در مسیر سراسر خم و پیچ زندگی .
همونجور که ابتدا غافلگیر میشی به همون سهل و ممتنعی وا می گذاریش و میری ...
اسیر هر روز و همیشه ، و غالباً گلایه مند روزگار
اما بی ریا و دروغ و با قضاوت کلاه همیشه منصف قاضی نما : سهمت تو این ناتمام موندن چقد بوده ؟
بارها گفتم و نوشتم و همیشه مخاطب نیمکت اول کلاس سوت کورم خودم بودم و هستم که :
چه بی همت و کم مایه !
یا باد به غبغب ننداز ولافش رو نیا ، اداش رو در نیار یا ته خط برو و براش بجنگ
تصاویر مبهم و شلوغی تو ذهنم میلوله ...
از بدیهی ترین خواسته ها تا آرزو های آرمانگرایانه
تو هر جور دوس داری بخون
از عشق ، از احساس ، از حس بودن ، از اثبات وجود ، چشیدن طعم آزادی ، لذت داشتن حق شهروندی تا بازی با یه توپ پلاستیکی فوتبال تو کوچه های بچه گی ...
سناریو رو صد باره نوشتن و پاره کردن و دوباره قلم به دست گرفتن و داستان نویس ماجرایی شدن که از پیش فقط یه مدل برای پایانش تو ذهنت داری و اونهم ناکام موندن شخصیت داستانه .
شخصیت داستان !!
ببین : حتی لایق یدک کشیدن اصطلاح قهرمان داستان هم نیست !
همۀ ما زوایایی تو برگ برگ زندگیمون داریم که از شاهکارهای خودمون در مواجهه با زندگی ملول بشیم ، خوشا اونا که وقتی مجموع این زوایا رو محاسبه می کنن به شکلی شبیه دایره نمیرسن ، چرا که قرار گرفتن بر مدار دایره و محیط شدن در اون یعنی استمرار غزل های ناتمام .
بارون داره غوغا می کنه ...
پی نوشت :
و شب تمام سکوتش را در استکانش ریخت
و تلخ بالا زد .
خراب می خندید
خراب می افتاد ،
و گریه می بردش
به سمت مبهم حسی میان شب جاری
میان دلهره ی قصه های تکراری
( سلامتی تو اول ، به بانگ نوشانوش )
دوباره می خندید
و گریه می بردش... *
* پریسکه

