تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
انتخاب !!!!!

اين روزها دارم فيلم هاي ديويد لينچ رو نگاه مي كنم (چه اونايي كه قبلاً ديدم چه فيلمايي كه ازش نديدم و سعي مي كنم نقد هايي كه در موردشون هست رو هم گير بيارم و بخونم) و به شدت تحت تاْثير فضاي درون گرا و پيچيدهْ‌ فيلماش قرار گرفتم . لينچ ما رو به دنیای مرزهاي درونمون ، كابوس هامون و جهاني كه در ديد نيست ميبره و به ما امكان اينكه در مسير خطي يه داستان حركت نكنيم رو ميده . ذهن رخوت آلود بيننده رو كه به دنبال كردن يه خط مستقيم داستاني عادت كرده به تكاپوی جابه جايي مداوم در زمان و گاهي فضا – زمان براي حل معماهاي مداوم فيلم كه سكانس به سكانس به تعدادشون اضافه ميشه وا ميداره .

اينارو گفتم تا بگم كه اگه پيچيده حرف مي زنم تعجب نكنين چون جداً چيزي كه الان ميخوام از خودم و شماها بپرسم به همون پيچيدگي دنياي هولوگرافيك فيلمهاي لينچه !

 

دلهای بزرگ و احساسهای بلند عشقهای زیبا و پرشکوه می آفریند .
عشقهایی که جان دادن در کنارش آرزوئی شورانگیز است .
اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود ؟
این عشقها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه
سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی
و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهائی
چشم به راه آمدن کسی که میدانند نمی آید ..
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟
وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده خویش ؟

 

                                                                                             دكتر علي شريعتي

 

خيلي صريح و روراسته ، نه ؟

بارها با خودم كلنجار رفتم كه معناي واحدي از عشق و قالب احساسات به يك فرد خاص رو كه همون عشق يا دوست داشتم صدا مي زنيم براي خودم تعريف كنم ، اما هميشه تو قاعدهْ نسبيت دنياي خودم گير افتادم .

به اين متن كه برخورد اوايل به نظرم يه مانيفست جامع و كامل ميومد اما مدتي بعد درون خودم به اين سوْال رسيدم كه آيا اين ديدگاه دكتر خيلي آرمانگرايانه و دور از دسترس نيست ؟

قاعده اي براي عصر ليلي و مجنون ، رومئو و ژوليت و ...

نه دنياي ماشيني و سريع ما !!!

عصر ما عصر ادعاهاي اثبات نشده است و نمونهْ بارز اين ادعاها عشقه .

قواعد بنا به ضروريات زمان تغيير مي كنن پس آيا عصر ما احساساتمون رو هم مشمول منفعت طلبي مرسوم زمان ما كرده ؟

 

سكانس اول : دوست دارم

عاشقتم

همه چيز مني

...

و ....

سكانس پاياني : با اينكه همه كس مني ،‌عشق مني ، و هنوزم دوسٍت دارم و خواهم داشت اما به اين نتيجه رسيدم كه اگه از هم جدا شيم به نفع هردومونه ، كنار هم ني تونيم خوشبخت باشيم و ....

درسته كه ميخوام تموم بشه اما از اين تموم شدن دارم زجر ميكشم ، قلبم پاره پاره ميشه ....

 

 

و سيل ادامهْ جملاتي كه انعكاسشون تو گوش روح آدم به كابوس شنيدن صداي ناقوس بزرگي در يك قدمي اون مي مونه !!!

سوْال اينه : پس اون دوست داشتن ديگه چه مفهومي داره ؟

مگر نه اينكه فلسفهْ عشق به تكاپو درآوردن نيروهاي دروني آدم براي تداوم اون حس و بودن كسيه كه ادعا مي كنيم معشوق ماست ؟ آره ؟

اين چه استدلاليه ؟

اين منطق در انتخاب از كجا مياد ؟

دليل ارجح دونستن پارامترهايي مثل زيبايي ، متناسب نبودن موقعيت اجتماعي و خانوادگي ، ادامه تحصيل ، پول ... كه در صورت با هم بودن حاصل نميشه و فقط با به نابودي كشوندن اين عشق مورد ادعا امكانش فراهم ميشه !!!

اگه قراره کسی نیاد و معشوقی در کار نباشه پس به زبون آوردن این جملات که اون لحظه مکنون قلبی ماست دلیلش چی می تونه باشه ؟

پس روزايي كه داشت اون رابطه پا مي گرفت و لجام احساسات با ناديده گرفتن اين بايدها و نبايدها هر لحظه شل تر ميشد اين منطق كجا بود ؟

چرا حالا كه سر بزنگاه رسيديم نوع جملات و به نوعي ديدمون كلاً عوض شده ؟

 

آيا اين همون ديگاه منفعت طلبانه لحظه به لحظهْ عصر ما نيست ؟

حرف من سر ابهام در نفهيمدن اون احساس مورد اشاره است . اونجا كه گفته ميشه كه من دوست دارم اما ...

همهْ كار رو اون اما خراب كرده . نمي فهممش !!!

به نظر شما فقط يه فريب نيست ؟

در درجهْ اول فريب خودمون وسپس ديگري ؟

و باز هم يه سوْال ( شايد آخري ) : دليلش نشنماختن خودمون نيست ؟

 

پي نوشت :

1)      خيلي با عجله نوشتم و مسلماً زياد به اونچه كي مي خواستم بنويسم نزديك نيست و جاي پرداخت زياد داره . فعلاً همينو از من تنبل ( در up كردن ) داشته باشيد تا سر فرصت ...

2)      از ... دوست بسيار عزيزم كه ايدهْ نوشتن اين پست از اون بود و نخواست كه اسمشو ببرم خيلي خيلي ممنونم .

3)      شرمندهْ دوست خوبم مهرهُ سوخته كه نتونستم داستان 150 كلمه اي بنويسم (فرصت نشد) ، حتي مقدور نشد اين پست رو در كمتر از صد و پنجاه كلمه بنويسم و ممنون بابت دعوتش به اون داستان نويسي .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت22:36توسط محمد بیرانوند |
قمار باز (پاک باخته )

اين نوشته اثر فيودور داستايوفسكي نيست !!!

 

 

پشت ميز نشستي ، چشم تو چشم طرف

بلوف ميزني و اون باور مي كنه . تو دستت هيچي نيست اما فكر مي كنه رو جفت آس نشستي .

دستو رو نكرده تو بانكشو خالي مي كني ...

 

 

يه زيراكس از اين ماجرا :

                                 هيچي بارت نيست

جز چند تا جملهْ كليشه اي و دو تا شعر خاص و يه كم اداهاي دلبرانه

بزرگ تو ديد مياي !

از اين بزرگ نمايي كه به اشتباه از طرف ديگران در مورد تو داره رخ ميده غرق لذت ميشي !!!

به خودت ميگي به من چه ، و شونه هاتو بالا ميندازي و خودتو تبرئه مي كني كه :

خودش دوس داره منو اينجوري ببينه و بشناسه !

ادامه پيدا مي كنه و تو بت واره ميشي ، خدا گونه ، قابل پرستش حتي !!

 

اما تو اينهمه نيستي

 

تو ظاهر خود به جامه آراسته اي                   دلهاي پليد و جامهْ پاك چه سود

 

تو اين جلد فرو رفتي و داري حالشو ميبري . لابه لاي اين روزمره گي ها كسي هست كه خيلي قبولت داره ، كسي كه بپرستت !!!!

خب ، من هر خري كه هستم باشم ، اون هست ، اون هميشه هست و من رو در حد يه معبود پذيرفته و داره به عبادتش ميرسه ، يه طفيلي بي آزار كه بودنش هميشگي به نظر مياد .

اگه  در اين حد نباشم براش ، اما در حد كمال قبولم داره و پذيرفتتم به عنوان يه عشق كامل .

كسي كه لايق دوست داشته شدنه ، كسي كه همه چيزش به مذاق اون شيرين و دلچسب مياد .

 

لاي اين روزمره گي ها اما گاهي سر به هوا ميشي ، فراموشكار ، هوس باز و ...

گرد و غبار اوليه اي كه به پا كردي فروكش كرده و اون چشاش داره به محيط عادت مي كنه .

اشتباهات تو تموم ناشدنيه ، چون اصلاً به قول مرد هزار چهره : تو اشتباهي هستي !

خلأ ها خودشونو نشون ميدن .

و تو تلاشي بايسته براي پر كردنشون نمي كني ، و داستان از اين به بعد اين مدلي ادامه پيدا مي كنه .

بت تو ميشكنه ، نه به دست ابراهيم كه به دست خودت . خودت و رفتارهات !!

از اوج به حضيض مياي ، طعمت از دهن ميفته و تازه طرف ميفهمه كه چه كلاهي سر خودش گذاشته .

واي ...

واي ...

واي ...

ديگه اينقدام بد و بي ارزش نيستي ، نه به خدا ، راس ميگم .

اما ديگه انگاري دير شده پسرك ، آزرديش ، باورهاشو در هم شكستي اصلاً

و اين گناه نابخشودنيه توئه .

 

بيست و يك هم كه رو كني ديگه بيفايده است .

 

حالا حتي اگه كژدار و مريز هم ادامه بدي طعم گسش دهن خودتو هم بي حس مي كنه !!

 

نه اونقد دوست داشتني بودي ، نه اينقد دوست نداشتني

فقط هر دو بار بلد نبودي اوني كه بايد باشي

                                                                       باشي

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت23:33توسط محمد بیرانوند |