اين روزها دارم فيلم هاي ديويد لينچ رو نگاه مي كنم (چه اونايي كه قبلاً ديدم چه فيلمايي كه ازش نديدم و سعي مي كنم نقد هايي كه در موردشون هست رو هم گير بيارم و بخونم) و به شدت تحت تاْثير فضاي درون گرا و پيچيدهْ فيلماش قرار گرفتم . لينچ ما رو به دنیای مرزهاي درونمون ، كابوس هامون و جهاني كه در ديد نيست ميبره و به ما امكان اينكه در مسير خطي يه داستان حركت نكنيم رو ميده . ذهن رخوت آلود بيننده رو كه به دنبال كردن يه خط مستقيم داستاني عادت كرده به تكاپوی جابه جايي مداوم در زمان و گاهي فضا – زمان براي حل معماهاي مداوم فيلم كه سكانس به سكانس به تعدادشون اضافه ميشه وا ميداره .
اينارو گفتم تا بگم كه اگه پيچيده حرف مي زنم تعجب نكنين چون جداً چيزي كه الان ميخوام از خودم و شماها بپرسم به همون پيچيدگي دنياي هولوگرافيك فيلمهاي لينچه !
دلهای بزرگ و احساسهای بلند عشقهای زیبا و پرشکوه می آفریند .
عشقهایی که جان دادن در کنارش آرزوئی شورانگیز است .
اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود ؟
این عشقها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه
سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی
و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهائی
چشم به راه آمدن کسی که میدانند نمی آید ..
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟
وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده خویش ؟
دكتر علي شريعتي
خيلي صريح و روراسته ، نه ؟
بارها با خودم كلنجار رفتم كه معناي واحدي از عشق و قالب احساسات به يك فرد خاص رو كه همون عشق يا دوست داشتم صدا مي زنيم براي خودم تعريف كنم ، اما هميشه تو قاعدهْ نسبيت دنياي خودم گير افتادم .
به اين متن كه برخورد اوايل به نظرم يه مانيفست جامع و كامل ميومد اما مدتي بعد درون خودم به اين سوْال رسيدم كه آيا اين ديدگاه دكتر خيلي آرمانگرايانه و دور از دسترس نيست ؟
قاعده اي براي عصر ليلي و مجنون ، رومئو و ژوليت و ...
نه دنياي ماشيني و سريع ما !!!
عصر ما عصر ادعاهاي اثبات نشده است و نمونهْ بارز اين ادعاها عشقه .
قواعد بنا به ضروريات زمان تغيير مي كنن پس آيا عصر ما احساساتمون رو هم مشمول منفعت طلبي مرسوم زمان ما كرده ؟
سكانس اول : دوست دارم
عاشقتم
همه چيز مني
...
و ....
سكانس پاياني : با اينكه همه كس مني ،عشق مني ، و هنوزم دوسٍت دارم و خواهم داشت اما به اين نتيجه رسيدم كه اگه از هم جدا شيم به نفع هردومونه ، كنار هم ني تونيم خوشبخت باشيم و ....
درسته كه ميخوام تموم بشه اما از اين تموم شدن دارم زجر ميكشم ، قلبم پاره پاره ميشه ....
و سيل ادامهْ جملاتي كه انعكاسشون تو گوش روح آدم به كابوس شنيدن صداي ناقوس بزرگي در يك قدمي اون مي مونه !!!
سوْال اينه : پس اون دوست داشتن ديگه چه مفهومي داره ؟
مگر نه اينكه فلسفهْ عشق به تكاپو درآوردن نيروهاي دروني آدم براي تداوم اون حس و بودن كسيه كه ادعا مي كنيم معشوق ماست ؟ آره ؟
اين چه استدلاليه ؟
اين منطق در انتخاب از كجا مياد ؟
دليل ارجح دونستن پارامترهايي مثل زيبايي ، متناسب نبودن موقعيت اجتماعي و خانوادگي ، ادامه تحصيل ، پول ... كه در صورت با هم بودن حاصل نميشه و فقط با به نابودي كشوندن اين عشق مورد ادعا امكانش فراهم ميشه !!!
اگه قراره کسی نیاد و معشوقی در کار نباشه پس به زبون آوردن این جملات که اون لحظه مکنون قلبی ماست دلیلش چی می تونه باشه ؟
پس روزايي كه داشت اون رابطه پا مي گرفت و لجام احساسات با ناديده گرفتن اين بايدها و نبايدها هر لحظه شل تر ميشد اين منطق كجا بود ؟
چرا حالا كه سر بزنگاه رسيديم نوع جملات و به نوعي ديدمون كلاً عوض شده ؟
آيا اين همون ديگاه منفعت طلبانه لحظه به لحظهْ عصر ما نيست ؟
حرف من سر ابهام در نفهيمدن اون احساس مورد اشاره است . اونجا كه گفته ميشه كه من دوست دارم اما ...
همهْ كار رو اون اما خراب كرده . نمي فهممش !!!
به نظر شما فقط يه فريب نيست ؟
در درجهْ اول فريب خودمون وسپس ديگري ؟
و باز هم يه سوْال ( شايد آخري ) : دليلش نشنماختن خودمون نيست ؟
پي نوشت :
1) خيلي با عجله نوشتم و مسلماً زياد به اونچه كي مي خواستم بنويسم نزديك نيست و جاي پرداخت زياد داره . فعلاً همينو از من تنبل ( در up كردن ) داشته باشيد تا سر فرصت ...
2) از ... دوست بسيار عزيزم كه ايدهْ نوشتن اين پست از اون بود و نخواست كه اسمشو ببرم خيلي خيلي ممنونم .
3) شرمندهْ دوست خوبم مهرهُ سوخته كه نتونستم داستان 150 كلمه اي بنويسم (فرصت نشد) ، حتي مقدور نشد اين پست رو در كمتر از صد و پنجاه كلمه بنويسم و ممنون بابت دعوتش به اون داستان نويسي .
اين نوشته اثر فيودور داستايوفسكي نيست !!!
پشت ميز نشستي ، چشم تو چشم طرف
بلوف ميزني و اون باور مي كنه . تو دستت هيچي نيست اما فكر مي كنه رو جفت آس نشستي .
دستو رو نكرده تو بانكشو خالي مي كني ...
يه زيراكس از اين ماجرا :
هيچي بارت نيست
جز چند تا جملهْ كليشه اي و دو تا شعر خاص و يه كم اداهاي دلبرانه
بزرگ تو ديد مياي !
از اين بزرگ نمايي كه به اشتباه از طرف ديگران در مورد تو داره رخ ميده غرق لذت ميشي !!!
به خودت ميگي به من چه ، و شونه هاتو بالا ميندازي و خودتو تبرئه مي كني كه :
خودش دوس داره منو اينجوري ببينه و بشناسه !
ادامه پيدا مي كنه و تو بت واره ميشي ، خدا گونه ، قابل پرستش حتي !!
اما تو اينهمه نيستي
تو ظاهر خود به جامه آراسته اي دلهاي پليد و جامهْ پاك چه سود
تو اين جلد فرو رفتي و داري حالشو ميبري . لابه لاي اين روزمره گي ها كسي هست كه خيلي قبولت داره ، كسي كه بپرستت !!!!
خب ، من هر خري كه هستم باشم ، اون هست ، اون هميشه هست و من رو در حد يه معبود پذيرفته و داره به عبادتش ميرسه ، يه طفيلي بي آزار كه بودنش هميشگي به نظر مياد .
اگه در اين حد نباشم براش ، اما در حد كمال قبولم داره و پذيرفتتم به عنوان يه عشق كامل .
كسي كه لايق دوست داشته شدنه ، كسي كه همه چيزش به مذاق اون شيرين و دلچسب مياد .
لاي اين روزمره گي ها اما گاهي سر به هوا ميشي ، فراموشكار ، هوس باز و ...
گرد و غبار اوليه اي كه به پا كردي فروكش كرده و اون چشاش داره به محيط عادت مي كنه .
اشتباهات تو تموم ناشدنيه ، چون اصلاً به قول مرد هزار چهره : تو اشتباهي هستي !
خلأ ها خودشونو نشون ميدن .
و تو تلاشي بايسته براي پر كردنشون نمي كني ، و داستان از اين به بعد اين مدلي ادامه پيدا مي كنه .
بت تو ميشكنه ، نه به دست ابراهيم كه به دست خودت . خودت و رفتارهات !!
از اوج به حضيض مياي ، طعمت از دهن ميفته و تازه طرف ميفهمه كه چه كلاهي سر خودش گذاشته .
واي ...
واي ...
واي ...
ديگه اينقدام بد و بي ارزش نيستي ، نه به خدا ، راس ميگم .
اما ديگه انگاري دير شده پسرك ، آزرديش ، باورهاشو در هم شكستي اصلاً
و اين گناه نابخشودنيه توئه .
بيست و يك هم كه رو كني ديگه بيفايده است .
حالا حتي اگه كژدار و مريز هم ادامه بدي طعم گسش دهن خودتو هم بي حس مي كنه !!
نه اونقد دوست داشتني بودي ، نه اينقد دوست نداشتني
فقط هر دو بار بلد نبودي اوني كه بايد باشي
باشي
