... من دارم تو آدمک ها میمیرم
تو برام از پریا قصه میگی
...
وقتی که درمونده میشی تموم حرفای قشنگ دنیا تو نظرت بازی با کلمات جلوه می کنه .
جملات مبتذلی که " گشنه نشدن تا عاشقی یادشون بره " .
وقتی به یکباره تمام خوش بینی های بی اساس رو کنار میزنی و به تماشای واقعیت برهنه میشینی ، روح درمونده ات مستأصل میشه و آزرده راهی برای فرار از بن بست نمیبینی .
" حقیقت نه ، واقعیت "
زندگی نباتی اسیرت می کنه بی اونکه دستت به خورشید برسه ، بی هیچ شق القمری .
سهم کوتاهی هامو به گردن می گیرم اما نمی تونم از جبر حاکم فریاد نکنم ...
هر چند که این فریاد حکایت مغروقۀ گرفتاریه که اگه دهن وا کنه آب صداشو تو گلوش خفه می کنه و اگرم نه که ...
کاش اقلاْ آینه بودم
اونوقت با شکستنم هر ذره ایم باز خود " من " بود اما افسوس که با این شکست گسستی پیوند ناشدنی به اجزاء وجودم غلبه میکنه و این من هزار پاره دیگه اونی هم که بودم نمیشه
فتح قلۀ سعادت پیشکش
وقتی اوج بودنت اونقد حقیر شه که همیشه درگیر بدیهیات باشی بدون که بالهات چیده شدن و الکی ادای پرواز رو در نیار .
پی نوشت :
این متن رو در یک تلاطم آنی دارم می نویسم .
تمام حرفای خوب رو حفظم و اوسای آسمون ریسمون بافتنم اما خدائیش زندگی همیشه دو رو داره .
شاید یه ساعت دیگه اصلاً از این حرفا اثری نباشه اما باید می نوشتمشون .
اما تهش
گر بیفتی همچو موش اندر تله / گر خرت ماند عقب از قــــافله
گر برآری فصـــــل پیری آبله / گر رفیقت هست شمر و حرمله
صـبر کن آرام جانم , صبر کــن
صبر کن دردت به جانم صبر کن
(( سید اشرف الدین قزوینی ))
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
...
بچه تر که بودم پائیز رو دوست نداشتم ، بیشترشم واسه این بود که تعطیلات تموم میشد و دوباره باید میرفتیم مدرسه ( البته خدائیش هم منضبط بودم هم نمره هام خوب بود - دقت کنید : این با درسخون بودن فرق می کنه - ) و سری صبح هم که بدتر ، خوابمونم حروم میشد .
اون روزا با اومدنش یه حسی رو تجربه می کردم که بالغ نبود اما من تجربه اش می کردم .
خیلی سال از اون روزها گذشته و منم ذائقه ام عوض شده و پائیز رو دوست دارم .
ولی یه حس از اون روز ها هنوز مونده
اون حس گنگ که حالا میفهممش
اون بغض پائیزیه
روزهایی که آفتابش کمرنگ و کمرنگ تر میشه و طولشون کوتاه و کوتاه تر ، و با خودش قاصدک و پشت بندش برگهای زرد رو میاره .
این وسط یادها پر رنگ تر میشه و خاطرات روزهای رفته جلوه گر تر
چهرۀ آدمهایی که داستان ساز زندگی ما بودن (چه دور و چه نزدیک ، چه پیشتر ها و چه حالا ) در پس غبار مخصوص این روزها ، آغشته به خاطرات و داستانهاشون ، عقب و جلو میشن و ...
حالا دیگه مثلاً بزرگ شدیم اما ...
هنوز اون بغض هست
.. و من پائیز رو دوست دارم .
اضافه شد در 7/7/87 :
امروز دقیقاً ده سال از هَپتِ هَپتِ هَپتاد و هَپت گذشت 7 / 7 / 77 .
برنامۀ قشنگ و جذاب اون روزها نیمرخ ، امیر حسین مدرس و عشق من فَ فَ (حسین رفیعی )
