تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
از پشت پنجره

سلام رفقا

 

پیش نوشت :

1) من کارشناسی برق قدرت خوندم و به هیچ وجه سر رشته ای از علوم اجتماعی ، جامعه شناسی ، روانشناسی و نه حتی فلسفه ندارم و تمام اطلاعات من محدود به مطالعه های بسیار اندک و پراکنده ای در این زمینه هاست .

متنی که نوشتم و شما اگه حوصله داشتین و خوندینش ، صرفاً نظرات شخصی و تجربه ها و برداشت های منه ، نه در این زمینه خودم رو صاحب نظر میدونم نه این حرفها رو کاملاً صائب ، بلکه نوشتم چون تو این چند روزه با یکی دو تا از رفقا بحثش پیش اومد و تو ذهنم می چرخید .

2 ) اگر در نوشتن جملات افعال از اول شخص جمع استفاده شده صرفاً برای املای جملات بوده و من دستبوس تک تک دوستان و افراد متعهد ، وفادار ، آبرومند ، بزرگوار و خوب جامعه هستم .

یقیناً تعداد خوبهای جامعه خیلی بیشتر ازافراد مورد صحبت در این نوشته هستن .

 

میدونین رفقا : این قصه یه معلوله ( منظور آدم نیست )

ماجرا ار ازونجا شروع شد که ما افتادیم تو سراشیبی و متأسفانه با چه ضرباهنگ تندی .

مسخ شدیم و هر چیز خوبی از مفهموش عاری شد !!!!

نوعدوستی ، اخوت ، کمک به دیگران ، صلۀ رحم ، محبت و عشق ...

از اونها اسمی مونده و جسمی پوشالی .

 

این روزها عمر عشق به اندازه تو آغوش هم بودن تا پایان یک رقص تانگوئه !

دقایقی غلیظ در حد تیم ملی و بعد انگار نه انگار من همون یارویه دیروزیم ، اسارت و فراغت سه سوته .

اصلاً میدونین چیه ؟

قضیه از اونجا آب می خوره که ساخت وساز مد شد !

می پرسین چرا ؟

چون یاد گرفتیم از فضای قلبمون استفادۀ بهینه بکنیم !

گفتیم چرا فقط یه نفر اینجا ساکن باشه ؟

اومدیم و بینش تیغه زدیم و اتاقاشو زیاد کردیم

هر کی زرنگتر (بی وجدانتر ) بود قوطی کبریتای بیشتری توش ساخت و آدمای بیشتری رو تو اون جا داد .

 

قبلاً در مورد خودمون سخت گیر تر بودیم

وجدان شیر فرهاد یادتونه ؟ حالا همه یه پا شیر فرهاد شدیم .

هنرمون این روزا شده این که چطور با  خودمون کنار بیایم .

همۀ ما اونقدر بزرگ شدیم که فرق خوب و بد رو از هم تشخیص بدیم اما خط قرمز ممیزی ها رو به سلیقۀ خودمون جا به جا می کنیم . همۀ ما به خوبی صداقت ، مهربونی ، انصاف و وفاداری یقین داریم و دوست داریم که بهشون عمل کنیم اما ...

همه چی زیر سر این اما هاست !!!!!!!

اونجا که " .. حالا .. بیخیال  .. بابا کی به کیه ... " میاد وسط و به خودمون آوانس میدیم و گناه خودمون تو نظرمون کوچیک میاد و قابل چشم پوشی .

مورد خیانت نمونۀ خاص تر و ملتهب تر این نمونه هاست .

من میگم سکس ایستگاه آخره ، اما کی ؟

وقتی که تو یک رابطۀ عاطفی پایاپای از این منظر بهش نگاه بشه که برای به کمال رسوندن دوستی و عشق حاکم بر اون دوستی آمیزش دو تن ، حس هرم تن همدیگه و هماغوشی بهترین آلترناتیوه .

اینجوری این کار با همۀ لذتهای جسمیش بعد روحانی هم پیدا می کنه و دارای عظمت میشه و قابل احترام .

زنده یاد نادر ابراهیمی تو کتاب یک عاشقانۀ آرام یه جمله داشت که واسه همیشه تو ذهن من نقش بست :

" حرفه ای شدن پایان قصۀ خواستن است "

دردسر و بعد منفیه ماجرا از اینجا شروع میشه .

اگه عشق ازمفهومش تهی شد اونوقته که هماغوشی هم از ایستگاه آخر پله پله جلوتر میاد ، گاهی حتی به تنها ایستگاه مسیر تبدیل میشه ، ولی میشه به همون عنوان رنگش کرد و صداش زد .

اونوقته که یک رابطه بر پایه های دیگه ای سوار میشه ،  و تمام متن داستان عوض میشه .

خود خواهی و عدم توجه به دیگران ، بودنشون و خواسته هاشون عامل خیلی مهمی تو این قصه اس .

تا اینجا به جنسیتش ربطی نداره اما از حالا به بعد یه سری تمایزات وجود داره .

من خودم یه پسرم ولی اینارو عاری از تعصب میگم که مردها برای خیانت بسیار مستعد ترن .

وقتی کسی تو این مسیر افتاد قدم به قدم از اون مفاهیم خوب تهی میشه و ممیزی هاش کم کم رنگ میبازن

تا جایی که می تونه ببوسه بی هیچ احساسی و توجیه کنه که : خب این واسه این کاره !!!!

بیاد و طبقه بندی کنه که فلانی عشقمه اما خب این لازمه و از زیر آبی رفتن خودش لذت ببره !!!

اما در تمام دیده ها و شنیده های شخص خودم خیلی کمتر پیش اومده زنی که خیانت میکنه طرفش رو دوست نداشته باشه و صرفاً از روی هوس محض و یا تنوع طلبی به اینکار تن بده .

غالباً فکر خیانت در اکثر زنها و قلیلی از مردها از یک سرخوردگی نشأت میگیره : نیازی از اون بی پاسخ مونده که راضی شده با دیگری باشه ، بودنش نادیده گرفته شده ، خوسته هاش کم ارزش تلقی شده و یا درگیر تعهدی خود خواهانه و یک جانبه در جهت برآوردن مطامع طرف مورد تعهدش قرار گرفته .

حالا این مجاب شدن هم درجه داره و وقتی که یک زن جسمش رو در اختیار دیگری قرار میده بزرگترین داشته اش رو وسط گذاشته . اینو گفتم که بگم کم پیش میاد که زن خیانت کار ( بر عکس مرد خیانت کار ) فقط از روی هوس پا در همچین حیطه ممنوعه ای بذاره ، چرا در جامعه ای با چارچوبها و معیارهای جامعه ما ریسک خیلی بالایی رو می پذیره _ جامعه ای که همیشه در قضاوتهاش جانب مرد رو بیشتر میگیره _ .

میگم این روزها همه چی از مفهوم تهی شده نمونه اش ماجرای راز تن زنه .

امروزه فیلم و عکسهای پورنو راز تن زن رو برملا کردن و اون عطش درک و استفهام این گنج پنهان به نوعی خیلی کم شده . در طول تاریخ پوشش زنها برگ برندۀ اونا بوده و مرد تشنۀ لمس وادراک اون بوده .

امروز این مرز به حیطۀ دو نفر خاص طرف رابطه محدود میشه ، پس همین پیش فرض یک قدم بزرگ در جادۀ مسخ اصلیه ماجرای ماست .

یه چیز دیگه هم هست (که تو تمثیل های قدیمی بیان شده ) : هیچ مردی بی دلیل به هیچ زنی پیله نمی کنه الا اینکه بدونه به در کوبیدنش بی پاسخ نمی مونه و به نوعی چراغ سبز دیده باشه .

 

وقتی که یک نفر خودش رو متعهد ندونه (بنا به هر دلیلی ) ، شروع یک ماجراجویی مذموم و ناپسند از دید عرف جامعه است اما حقیقتاً گناه دو نفری که یکی از روی هوس و دیگری از روی نادیده گرفته شدن شخصیت  انسانیش و کمبود های عاطفی این کار رو انجام میده یکی می تونه باشه ؟

خیانت ریشه های مختلف داره و صرفاً معلول نهاییه ، علت ها رو باید جستجو کرد .

 

پی نوشت : به بزرگواری خودتون قلم نارسا و آشفته گوی من رو ببخشید .

مسلماً این نوشته ایرادات بیشماری داره و جای نقد و بالا پایین زیاد داره ، لذا منتظر نظرات خوب و ریز بینانۀ دوستان هستم .

** درخواست **

                        شاید خودخواهانه به نظر بیاد اما از دوستانی که سر میزنن و به این مبحث علاقه مندن تقاضا دارم کامنت هایی که سایر دوستان می نویسن رو هم بخونن و از نظرات دیگران هم بهره بگیرن . چرا که هرچند قلم من در بیان ضعف های زیادی داشت اما دوستان در کامنت هاشون به کمکم اومدن و خیلی از ناگفته های متن رو بازگو کردن  . جداْ برام خیلی جالب شده و چیزهای بسیار خوبی از این کامنت ها داره دستگیرم میشه و یاد و می گیرم . از یکایک شما عزیزان صمیمانه متشکرم .

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت23:25توسط محمد بیرانوند |
چلچلی

من آن مفهوم مجرد را جسته ام .

 پای درپای آفتاب بی مصرف

                                     که پیمانه می کنم

با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است ،

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

من آن مفهوم مجرد را می جویم .

 

پیمانه ها به چهل* رسید و از آن بر گذشت .

افسانه ی سرگردانی ات

                              ای قلب در به در

به پایان خویش نزدیک می شود .

بی هوده مرگ

                به تهدید

                         چشم می دراند :

ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم

                                                 جز به گونه ی این رنج ها

که از عشق های رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

                           چونان خاطره ای هر یک

در میان نهاده

                از نیش خنجری

                                    با درختی .

 

 

با این همه از یاد مبر

که ما

_ من و تو _

                انسان را

 رعایت کرده ایم

(خود اگر

          شاه کار خدا بود یا نبود ) ،

و عشق را

رعایت کرده ایم .

 

 

در باران و به شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله یی کوتاه تر از بسترهای عفاف ما

روسبیان

به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

         می زنند .

 

( در برابر کدامین حادثه

                             آیا

انسان را دیده ای با عرق شرم

بر جبین اش ؟ )

 

 

آن گاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه ی سیمی توان خرید ،

مرا

_ دریغا دریغ _

                    هنگامی که به کیمیای عشق

                                                     احساس نیاز

                                                                   می افتد .

همه آن دم است

همه آن دم است .

 

 

قلب ام را در مجری کهنه یی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه یی ش نیست .

از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه نومیدان می گریم .

 

آه

 من حرام شده ام !

 

 

با این همه ، ای قلب در به در !

از یاد مبر

            که ما

                  _ من و تو _

عشق را رعایت کرده ایم

از یاد مبر

            که ما

                  _ من و تو _

انسان را

رعایت کرده ایم ،

خود اگر شاه کار خدا بود

یا نبود .

 

                                                    احمد شاملو

                                     از : ققنوس در باران   20 دی 1344

 

 

*  :زنده یاد شاملو از زبان حال خودش گفته ، واسه من بیست و شش حساب کنید .

پی نوشت : همه چیز به لحظه بستگی داره

شاید مدتها چیزی رو تو ذهنم بالا پایین می کنم که بنویسم یا نه و اگه نوشتم تو وبلاگ بذارم یا نه اما اکثر اوقات  هر چی اون لحظه بطلبه  ( مثه حالا)

داشتم با صدای خودش این شعرش رو گوش می کردم که وسوسه شدم تایپش کنم و تو وبلاگ بعنوان پست جدید بنویسمش .

شاید این روزها به نوعی تفسیری از منه ( گفتم که : به نوعی ... )

و در پایان :

                   دستان من از نگاه تو سرشار است

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت3:20توسط محمد بیرانوند |