تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
مراد بیکِ هامون خانهُ سبز نو مبارک
 

نشانی هفتم


می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک ‌طوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.


آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشين پريا
ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم.


ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه ، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر ،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه ،
ديگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ... !
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام .

 

ديگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم ،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!


ها ری‌را ، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه ، خنده به شوق ،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار ،
جای تو خالی !

 

از نشانی های سید علی صالحی با صدای گرم زنده یاد خسرو شیکیبائی

 

از نوجوونی عاشقش بودم .

صداش مسخم میکرد و خیلی حرکاتش خصوصاً نوع ادای کلماتش رو دوست داشتم .

کاستهائی که دکلمه کرده بود رو با شوق می خریدم و تیکه های دیالوگ هاشو تو فیلماش حفظ میکردم و سعی میکردم تقلید کنم . از اولین کسائی بود که نقشهای کلیدی موج نوی سینما رو اواخر دهه شصت و اوئل دهه هفتاد بازی کرد و چه کسائی رو که شیفتۀ خودش نکرد ...

به خداوندی خدا قسم ( قسم سبزش تو خانۀ سبز ) هنوز طعم خلوت تنهایی تو باغ پشت بومی در ضیافت کولرها زیر زبون حافظۀ ماست .

امروز ظهر جایی مهمان بودیم و با شنیدن خبر فوتش شوکه شدم و همچنان منگ این خبرم .

چه خاطراتی که من با فیلمها و صدای شکیبائی دارم  .

مصطفای شکار و مراد بیک روزی روزی گاری ، هامون که غوغا کرد و گشتاسب سارا ، رضا صباحی خانۀ سبز و کیمیا ، عاشقانه و .. سالاد فصل و حکم و صبحانه ای برای دو نفر ، چه کسی امیر را کشت  و تا رسید به اتوبوس شب و ...

صدای گرم و گیراش بر روی شعر های سید علی صالحی ..

بغض دارم و همراه با یاد اون کوهی از تصاویر و خاطرات در گذر 15 سال اخیر زندگیم رو سرم آوار میشن

دارم نشانی ها رو با صداش گوش میدم .

                                                                      روحش شاد

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت23:16توسط محمد بیرانوند |
بازگشت

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست

 

راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!


بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد


يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری !؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه ،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن !

                 

                                   سید علی صالحی

 

 

رفقای گلم ، دوستای خوبم

                                           سلام

دستای گرم و پر مهر تک تک شما دوستای  خوبم رو به رسم دوستی میفشارم (می چلونم ) و ممنونم بابت اینکه من و وبلاگم رو فراموش نکردین و به یادم بودین .

بنی آدم بنی عادته و جز خواص کسی یه شبه نمی تونه عوض بشه و امثال من عوام شق القمر کنم لاک پشتی قدم تو راه اصلاح و ترک عادات بد بذارم . اگه قبل از انجام هر کاری یه چرای ساده از خودم بپرسم یقیناً درصد اشتباهاتم و پشیمونی های متعاقبش خیلی کمتر میشه .

نوشتن در اینجا به نوعی اعلام ادامۀ حضوره ( هر چند که تو این ایام سر میزدم ) . برای  بازگشت دوباره بعد از غیبت سی و سه روزه (با جنگ سی و سه روزۀ لبنان و اسرائیل اشتباه نشه ) چند بار نوشتم اما به دلم ننشست و save نکردم و در عوض از نوشته های دو عزیز که کارهاشون رو خیلی دوست دارم کمک گرفتم _ شعر بالا و متن زیر _ که خیلی بهتر از بیان نارسای خودم شرح احوالم رو توصیف کردن .

دوست دارم جفتش رو اگه حوصله کردین خوب بخونین .

خیلی بیشتر از اونچه که فکر می کردم به شما دوستای خوبم تو این دنیای مجازی وابسته هستم .

   

متن زیر رو از وبلاگ خوندنی " قدغن " با اجازه از نویسنده اش گرفتم ( که قبلاْ شما رو به خوندنش توصیه کردم) .

  

**********من یک اسکناسم... یا همان انسان ناتمام!!!!   *********

 این روزها ... اینجا... کنار من... همه چیز ناقص است... 

بیچاره دنیایم .. هنگام تولدش ... ناقص الخلقه بود!!!

اینجا همه چیز تکه تکه است ونیمه کاره...

نه دردی کشنده اینجاست  ونه آرامشی مرگ آور.... نه کفری مستحق عقاب و نه ایمانی بازدارنده... نه پیامبر امید آوری اینجاست... و نه عزرائیلی مرگ آور...

چیزهایی هم هست :

نفرتی ابراز نشده... عشقی به بار ننشسته...انتظاری تاریخ نخورده...روحی به خانه نرسیده...افکاری نا نوشته...لذتهایی نافرجام...امیدهایی ناباور...  جملاتی نا تمام... ناتمام.... ناتماااااااااام............

همه اینها : " من هستم"

هیچ مطلقی در کار نیست...

انگار گوشه همه چیز را بریده اند...! مثل اسکناس های بدون گوشه چین خورده..

من هر روز چین می خورم!!!

...بریده می شوم... مچاله می شوم...بازیچه دست صاحب می شوم ...له می شوم... به سویی پرتاب می شوم... تکه تکه می شوم و غیر قابل معامله...

من پوستی دارم به کلفتی برگ درخت!!!

من با تمام شدن می جنگم...من چسب می خورم...!! ترمیم می شوم...از نو زنده می شوم... زخم های روحم را میان چین های صورتم پنهان می کنم... تا می خورم... انعطاف پذیر و ساکت می شوم... وباز معامله می شوم...!!!

... من به اسکناس های نوی بی درد شق و رق ...لبخند می زنم...

...وبه سکه های نخراشیده کم فهم خوشبخت!!!  لبخند می زنم...

وبه روزهای ناقص شب نشده ام  لبخند می زنم... !!!
وبه شبهای ناقص صبح نشده ام.........

 

                                                   دل هاتون دریائی ، صفا دارین

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت15:35توسط محمد بیرانوند |