تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
عیدتون مبارک

بوی باران , بوی سبزه , بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس , رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !!

 

داشتم مطلب سال نو مبارک بیست و نهم اسفند ۸۵ وبلاگم رو می خوندم

حرف ها همونه  و گفتنی ها زیاد

سالی که گذشت با تمام خاطرات بعضاً خوب و بدش تموم شد .

فردا بهار از راه میرسه و با خودش تازگی میاره

همه چی نو میشه : سال و ماه و روز و طبیعت و ....

اما دوستی ها رو کهنه تر می کنه که عیارشون بیشتر میشه .

سال نو رو به تمام دوستای خوبم که در طول سالی که گذشت به دیدن من و وبلاگم اومدن تبریک میگم و برای تک تکتون آرزوی سلامت و بهروزی دارم .

سال جدید واسه من سال خیلی مهمیه چرا که اگه خدا بخواد سال گذار و عبور از یک مرحله از زندگی به مر حله جدیده : سال تجربه های تازه .

در پایان و تو این دقایق شلوغ و پر مشغله یادی می کنم از تمام در گذشتگان این سال ، عزیزانی که عید های قبل با ما بودن و الان در بین ما نیستن .

 

 

آمد بهار و پیرهن بیشه نو شود

نوتر برآورد گل اگر ریشه نو شود

زیباست روی کاکل سبزت کله نو

زیباتر آنکه در سرت اندیشه نو شود .

 

سبز باشید ، نوروز مبارک

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت16:46توسط محمد بیرانوند |
ببخشید ... کجا ؟!!

« یه شب یه بنده خدا که رو تختش فارغ خوابیده بود خونه ش آتیش گرفت - حالا به هر دلیلی - .

وحشت زده از خواب پرید و با صدای بلند کمک خواست .

همسایه ها هر کدوم از طرفی با عجله ریختن تو خونه ش ، و بی اونکه با اون کاری داشته باشن اونو از تختش گذاشتن پائین و همه نفری با همت عالی جمعی چهار گوشۀ تخت رو گرفتن و از خونه بردن بیرون ... »*

 

...  وحالا این شده حکایت روزمرۀ ما .

واقعیت ها در درون ما قلب میشن ، از ماهیتشون پرت میفتن و گاهی تا مرز انحراف صد و هشتاد دئرجه ای پیش میرن .هر چه هست درون ما اتفاق میفته .

انتخاب با خودمونه : نجات به بلا گرفتار اومدۀ حقیقی یا ....

البته اگه واقعاً بلائی نازل شده باشه !!!!

 

* : از نامه های سرگشاده رویائی به عباس معروفی ( با تصرف )

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت21:28توسط محمد بیرانوند |
آینهُ کدر

دوستان عزیز سلام

در اولین جمعه شب آخرین ماه سال

کسی که خودش رو نشناسه نمی تونه دنیای پیرامونش رو بشناسه . این حرف من نیست ، حرف بزرگانه .

دوست بسیار عزیزم رضا ( من و هزار تو های ذهنم ) من رو به یه اعتراف خودمانی دعوت کرد ، یه بازی که اونم از طرف دوستی به انجامش دعوت شده بود .

البته من این مقابل آینه نشستن رو بازی نمی دونم چرا که خیلی از یه تفنن ساده پیچیده تره .

همیشه فکر می کنیم خودمون رو می شناسیم و به شخصیت و علایق و سلایق خودمون اشراف داریم اما هر از گاهی و در مواجهه با یه مورد خاص به کشف جدیدی از ابعاد و جودی خودمون نائل می شیم .

فکر کنم این حرفا رو قبلاً یه جائی نوشتم ( یا تو همین وبلاگ یا در یکی از دست نوشته هام ... ) .

تفسیر یه انسان در مجالی چند جمله ای نمی گنجه . دوستان زیادی از دنیای حقیقی اینجا به دیدنم میان که هر کدوم به نوبه خودشون و بر حسب ارتباطمون گوشه هایی از محمد رو میشناسن . تفسیر و توصیف هر شخص از دیگری صرفاً فردیه و هیچ دو نفری از یه مورد نمی تونن درک کاملاً یکسانی داشته باشن . اگه بخوام خیلی خلاصه و مختصر – نه از سر رفع تکلیف رفاقت – خودم رو تعریف کنم حتی مرز بندیه بین خصایص خوب و بدم برای خودم هم قاطی میشه .

وقتی یه آدم قاطع نباشه و در هاله ای از تردیدها غوطه ور باشه اونوقته که خیلی از ایمان ها و باید ها و نباید هاش سست میشه . من در خودم مردد بودن و به نوعی عدم قدرت و صراحت درتصمیم گیریها رو بارزترین خصیصه بد می دونم که متاُسفانه همین به ظاهر یه دونه یه باتلاق در پی داره .

خیلی پیش میاد که تو جمع های دوستانه از آدم می پرسن چه غذائی رو بیشتر دوست داری ؟ چه رنگی ؟ چه فیلمی ؟ چه نوع موسیقی ...

حالا از این تصمیمها و انتخابهای ساده بگیر تا حیاتی ترین موارد !!!

در دنیای من همه چیز نسبیه و بسته به موقعیت زمان یک چیزی اولویت پیدا میکنه و در انتخاب بر دیگری چربش پیدا میکنه و گاهی در زمانی دیگه و موقعیت دیگه قضیه عکس میشه .

اینجاست که میگم مرز بندی برام سخت میشه که این خصیصه یه پوئن مثبته یا منفی ؟؟

صادق ورو راستم و زیاده از حد رفیق باز ( که البته الان از همه دور افتادم : قاصدک بگذر از این در وطن خویش غریب ... شده حکایت من )

تا دلتون بخواد خوب حرف میزنم اما دریغ از یه ذره عمل

ویه مورد دیگه که هنوز باهاش مشکل دارم : خوش باوری و به نوعی اعتماد

خوب ابن به خودی خود خوبه اما گاهی دز و مقدارش اونقد میره بالا که به مرز سفاهت و ساده لوحی میرسه . تو دنیای من همه خوب بودن مگر اینکه خلافش بهم ثابت میشد اما حس می کنم کم کم اون دیدگاه  درونم کمرنگ شده . یه زمانی یه پست در مورد اعتماد نوشتم ، بیشترازهیجده ماه از اون مطلب میگذره ، حوصله داشتین تو آرشیو مرداد ماه هشتاد و پنج موجوده .

این روزها به طور فزاینده ای شوق و ذوق و موردی که هیجان آدم رو انگیخته کنه کم شده . جامعه آماری من خودم و دوستانم هستم و فکر میکنم مثال خوبی از نسل من می تونه باشه و نتایج نظر سنجی هاشو تقریباً به همه هم نسلام تعمیم بدم . شکر خدا تو چهار گوشه ایران هم دوستائی دارم که باهاشون در ارتباطم و آسمون همه جا همین رنگه ( البته متاُسفانه ) . مدام اون شعر شاملو رو زمزمه می کنم : چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد ....

اینجا مجالیه برای داشتن مخاطبانی برای حرفائی که شاید بیرون نتونی فارغ بیانشون کنی اما خیلی وقتا به بیراهه میره . حال و حوصله ای برای گفتنی هائی که حالا حتی دیگه ماسیدن و یه زمانی به شوق گفتن اونا اینجا اومدی نمونده . طعم تلخ زوال و تکرار زود قاطی مزه همه چی میشه .

 

 

درفروبند که با من دیگر

رغبتی نیست به دیدارکسی

فکر کاین خانه چه وقت آبادان

بود بازیچه دست هوسی

 

هوسی آمد و خشتی بنهاد

طعنه ای لیک  به بی سامانی

دیدمش راه ازو جستم و گفت :

بعد از اینت شب و این ویرانی ... (1)

 

 

گفتنی هام امشب زیاد بود چرا که خیلی وقت بود ننوشته بودم  وچند تا مطلب سر دلم سنگینی میکرد اما باشه برای بعد !!!

همه مون می دونیم باشه برای بعد یعنی بعدی که هیچ وقت نمیاد چرا که اگه کاری باید انجام میشد مجالش همین الانیه که داریم به بعد حواله اش میدیم . فردا و فرداها بعد های دیگه ای رو میتراشه .

فرصت بودن رو دست بسته ، دهان بسته هدر ندیم (2)

سرمایه همین عمره که داره از دست میره .

در این زمینه هم من آخر بی هنریم . مخلص کلام اینکه زیاد با خودمون حال نمی کنیم اما خدا شاهده آدم آزار دهنده ای نیستم و شکر خدا خوش مشربم و اسه همین قابل تحملم .

ارادتمند همه رفقا

=========

۱. نیما یوشیج

۲. احمد شاملو

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت22:30توسط محمد بیرانوند |