ترس احمقم تمام مدت می گوید: دنبال سرچشمه اش نگرد. شایدبایک سرنگ نامرئی درزمانی که به یاد نداری به تو تزریقش کرده اند!
وقتی سر کیسه را شل می کنم و عدالت و کمی شفقت در حق خودم به خرج می دهم متهم کردن خودم را به تولد این همه چندش ظلم بزرگی می بینم.
اصلا به من چه. من که این روزها خوب خوب ام !!!
اما چه می شود کرد وقتی که حتی خوبی هم از سر سیاست یاد گرفته با چندش کنار بیاید؟
ومن هم خیلی چیزها یادگرفته ام. بعد ازسالها سروکله زدن با چندش هایم چیز جدیدی کشف کردم:
چندش را نه می شود شست و نه می شود رنگش کرد.
من چندش هایم را می جوم. درست مثل آدامسی که می جوی اش تا شیرینی اش برود.
تلخی چندش هایم راقورت می دهم . وبعد: تف .
گاه با خود می اندیشم جویدن چه کار سختی است!!!
و خوش بینی مومن مابانه ای که دراثرتماشای برنامه های مذهبی تلویزیون به آدم دست می دهد ازتوی گوش هایم فریاد می زند:
دنیا پرازمیلیاردها ومیلیاردها چیزغیر چندش آور است . با لحنی درمایه های صدای دخترک پانزده ساله ای که زمزمه می کند: " زندگی خالی نیست ( !!!!) مهربانی هست (!!!!!) سیب هست ایمان هست(!!!!!!!) ...... "
اما خود خود خودم بی اختیار ازلای انگشتهایم بیرون می پرد. ومی نویسد:
" تزریقی در کار نیست اما تزویر تادلت بخواهد."
دیگر باورم شده کهخودمراست می گوید. خیلی وقت است که روراست شده است :
" ازلای صورتک های آدمهای پرازتزویر دارد چندش می ریزد..."

