بنام خالق یکتا
صحنه
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
تولد یعنی بودن و بودن مسئولیت سنگین چگونه زیستن رو درپی داره .
تولد شاید اجتناب ناپذیر باشه ( البته نه همیشه ) اما چگونه زیستن قطعاً یک انتخابه .
انتخاب مسیری که در برابر سپری کردن لحظه به لحظه اش مسئولیم .
تولد فی نفسه زیباست چرا که امکان زیستن و بودن رو هدیه می کنه و شانس هنر نمائی در این بودن رو میده .
برنده کسیه که به خودش متعهد باشه واز زوال خودش در طی این مسیر جلوگیزی کنه .
روزی که شروع کردم به امید حرکتی رو به جلو بود وذخیره سهمی از خوبیها و شادیها .
امروز که بعد ازیکسال در این نقطه ایستادم از خودم راضی نیستم و حسی شبیه به یک بازنده رو دارم . افتادن در دور باطل و رو به زوالی که در ورطه تکرار گرفتار اومده .
در ظاهر شاید همه چی سر جاش باشه ، چرا که به هرصورت در حال سپری کردن دوران سربازیم هستم و این رکود در ذات این روزهاست اما من از درونم حرف میزنم .
شادابی و طراوت ( گاه به گاه رو نمیگم ) رو با انتخابهای نادرستم از خودم دور کردم و با کوتاهی و کم کاریم دستهام رو مقابل آرزوهام به نشانه تسلیم بالا بردم چرا که برای بدست آوردنشون تلاشی رو که مستحقش بودن نکردم .
آفت حرکت شعار زدگی در مقام حرفه ، هنرمند عملگراست .
قیلوله رخوت و نئشگی ملال آورش تنها ، سوق دهنده آدم به سراشیبیه زواله .
در این یکسال دوستهای زیادی پیدا کردم ، از مسافرهائی که فقط یک پست مهمان من بودن تا دوستانی که این یکسال ( یا حداقل بعد از دو ماه نبودنم – شهریور و مهر که آموزشی بودم - ) رو همراه و هم سفره من بودن .
از تک تکتون سپاسگذارم و خوشحالم که اینجا ما منی شد برای آشنائی با شما .
از خدای مهربونم به خاطر تمام نعمت هائی که به من کمترین نا سپاسش ارزونی کرده ممنونم ، هر چند که من فرصت طلائی بودن رو دارم دست و دهان بسته هدر میدم .
بودن
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم رابه رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست .
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک .
احمد شاملو
پیامبر دیوانه یکساله شد ( 4 شب پیش )
یا علی
یه روز دل انگیز آفتابی عقاب قصه ما بال هاشو وا کرد و تنش رو سپرد دست باد و یه پرواز لذت بخش رو شروع کرد .
اوج گرفت و رفت اون بالا بالا ها .
یهو یه سوال تو ذهنش نقش بست ، برگشت رو به خورشید و ازش پرسید :
تو چرا به همه جا می تابی ؟
چرا نور و گرمات رو نثار همه می کنی ؟
چرا به جاهای پست و بی ارزش می تابی ؟ به جاهائی مثل مردابها ، زباله دونها ، جاهای نمور و بلا استفاده ، محل زندگی موجودات بد ...
بیا به جاهای با ارزش و بلند و مرتفع مثل کوهستانها و قلل برف گرفته سر به فلک کشیده بتاب .
جاهائی که لیاقت انوار طلائی تو رو داشته باشه .
خورشید لبخند زنان بهش گفت : من که متوجه منظورت نمیشم ، بهتره خودت بیای این بالا و بهم بگی کجا بتابم ، کجا نتابم !
خورشید خانم پس گردن عقاب رو گرفت و بردش اون بالا ، بردش تا پیش خودش ، بعد رو کرد به عقاب و گفت : خب بگو بینم کجا ها رو می گفتی ؟
عقاب و قتی از اون بالا نگاه کرد دید خود زمین با اون همه عظمتش از اونجا قد یه عدس هم نیست ، چه برسه به اینکه پستیها و بلندیهاش ، خوبیها و بدیهاش ، زشتی و زیبائیهاش پیدا باشه .
یه شاعره انگلیسی میگه : پاشو حرف بزن !
تا وقتی که نشسته ای و به پیرامونت اشراف نداری حرفهات ارزش نداره .
وقتی به دید از بالا دست پیدا کردی و از قید و حصارهای پست و پائین رها شدی و بالا نشین شدی اون وقت خیلی چیزها حتی برات نمود نداره چه برسه به اینکه اسیرشون باشی .
تولد بزرگ مرد تاریخ و اسوه همه خوبیها وروز پدر رو به همه دوستداران حضرتش تبریک میگم .
دست تک تک پدرای مهربون ، خصوصاً پدر عزیزمو می بوسم .
( امسال دیگه حواسمون جمع بود و سوتی پارسال تکرار نشد ، کادو رو سه روز قبلتر خریدیم
یا علی

