تبليغاتX
پیامبر دیوانه ما بی غمان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و همنفس جام باده ایم

 

اندكي بدي در نهاد تو

اندكي بدي در نهاد من

اندكي بدي در نهاد ما ...

ولعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي آيد .

 

 

آب ريزی كوچك به هر سراچه _ هر چند كه خلوت گاه عشقي باشد _

شهر را

از براي آن كه به گنداب در نشيند

كفايت است .

                                         احمد شاملو

 

 

به همين سادگي !!!

زماني كه بدي برامون عادت شه و به راحتي سر كشيدن يه ليوان آب بدي كنيم ، نبايد انتظار داشت دنيا گلستون شه .

هميشه از جزء به كل مي رسيم .

هم در مورد فرديت خودمون نسبت به جامعه و هم در مورد بديهاي كوچيك  واسه به قهقرا بردن روحمون .

اگه ميل به خوب شدن تو وجودمون بخواد پا بگيره اول بايدریشه همين بديهاي كوچيك رو خشكوند و بعد بايد ياد بگيريم خوبيهاي كوچيك انجام بديم و مواظب رفتارمون باشيم .

يه سكانس از تيتراژ پسر شجاع براي نوشتن حرفي كه ميخوام الان بنويسم تو ذهنم رژه رفت .

نميدونم شما هم خاطرتون مياد يا نه ؟ و اون اين بود كه :

روباه يه كرجي ( كه فكر ميكنم از معدود قسمتایي بود كه خوب و بد هاي اون كارتون با هم دوست بودن ) از ساحل رودخونه ورداشت و تو توهم خودش به سمت آرمان شهري كه تو ذهنش داشت ( يه جاي پر آب و علف و مملو از غذا ) راه افتاد كه يهو متوجه شد رودخونه به يه آبشار خطرناك ختم ميشه و كلي ترسيد و شيپورچي و پسر شجاع داشتن دوان دوان دنبال كرجي مي دوئيدن تا بهش كمك كنن و ...

تداعي خاطره پيش اومد واسه گفتن اين حرف كه :

 

بدي هاي كوچيك حكم قطرات رودخونه اي رو دارن كه به يه آبشار مخوف ختم ميشه .

ما با دستهاي خودمون زمينه ساز انحطاط و زوال خودمون هستيم .

{ نگيد پشت سرم ، محمد باز رفت بالا منبر ، خب سر دلم مونده بود منم گفتم }

پاينده باشيد . 

 

 | 

                                                      بنام خدا

 

يكي از دوستاي سابقاً بسيار نزديكم هميشه واسم مي نوشت : ... وسيع باش ... ( متاٌسفانه كامل يادم نيست )

حرف منم سر همين يه تيكه از حرفشه ، هر چند باقيش هم قشنگه و جاي حرف زياد داره ، اما :

وسيع باش

 

چقد زود دلمون ميگيره ؟ چقد زود نا اميد ميشيم ؟ چقد زود جا ميزنيم ؟ چقد زود دلزده و خسته ميشيم ؟

چقد زود كم مياريم ؟ ...

انسان زاده آرزوهاشه و در تكاپوي رسيدن به اونا - ذات بشر اينه – و چون انسان در چارچوب زمان محدوده به فراخور زمان آرزوهاش بالا پائين يا پر رنگ و كمرنگ ميشن .

حرف من نيست ( كشف خاصي هم نيست ، يه حرف بديهي ) و اونم اينكه : چيزي كه تا ديروز برات آرزوبود بدست آوردنش ، امروز برات عادي ميشه و آرزو و مقصود ديگه اي جايگزينش ميشه .

روح آدمي چون ته نداره سيرنميشه و هر روز ساز جديدي كوك ميكنه .

تلاشت رو كردي و به اوني كه ميخواستي رسيدي اما هنوز از شيريني بدست آوردنش شيرين كام نشدي كه خواسته جديدي از درونت سرباز ميكنه و روز ازنو روزي از نو .

نداشتن يه چيز يا حتي شخص ، نرسيدن به يه موقعيت ، نبودن در يه مكان و ... هزاران خواسته ديگه باعث تو لك رفتن آدم  و مغموم شدنش ميشه .

عميق نيستيم . بيايم با خودمون رو راست باشيم ، تو بحرش كه ميري يه بند انگشتت رو بيشتر خيس نمي كنه .

سهم آدمي از خودش اين نيست .

به خدا تازگيها نه با شخص خاصي ملاقات داشتم نه كتاب خاصي خوندم نه مورد هجوم و شستشوي مغزي توسط يه ايده يا ايدئولو‍ژي خاص قرار گرفتم بلكه فقط و فقط حرف خودمه . تو اين چند روز كه مسافرت بودم بيشتر از دقايقي كه تو اين پيله روزمره گي كه در اون زندگي ميكنم و زندگيم قالب معيني به خودش گرفته ، با خودم تنها بودم و يه خورده بيشتر تونستم با خودم خلوت كنم .

 

نتيجه اش اينكه : تا نوع نگاه به زندگي مادي باشه هميشه دلمون گرفته است ، بايد نگاه رو از اين خاك برداشت . وقتي ديدت خدائي باشه خود به خود قانع ميشي و خيلي از مظاهري كه الان برات كعبه هستن ديگه عروسك و اسباب بازيه ساده اي بيش نيستن .

فقط بايد شهامتش رو داشت و دل كند از اين وابستگيهاي پوشالي ، اما ...

اما حيف . كو اون شهامت ؟

فرق بين حرف و عمل يه دنياست ، منم كه حداقل دو سالي هست كه دارم درجا ميزنم ( اگه نگم عقبتر رفتم )

 

 در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است    

                                                       خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي

                                                  

                                                                                                 حضرت حافظ

پاينده باشيد دوستاي خوبم  

 

 | 

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید


Powered by BLOGFA.COM
p