فراقی
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشت سمندی
گوئی
نوزین
که قرارش نیست .
و فاصله
تجربه ئی بیهوده است .
بوی پیرهن ات ،
این جا
و اکنون . _
کوه ها در فاصله
سردند .
دست
در کوچه و بستر
حضور ماٌ نوس دست تو را می جوید ،
و به راه اندیشیدن
یاٌس را
رج میزند .
بی نجوای انگشتان ات
فقط . _
و جهان از هر سلامی خالی است .
احمد شاملو
سلام دارم خدمت تک تک رفقای خوبم که واقعاْ در حد سقف بضاعت این دنیای مجازی دوسشون دارم .
آدمیزاده و محدود در چارچوب زمان و مکان .
یه روز دل مرده و یه روز به ظاهر سر حال و سر دماغ اما حتی در بارونی ترین روزهای دل آدما نیاز و تمنا و خواسته هاشون نمی میرن .
اگه جنازه صدات کنن و بهت بگن هیچ عددی نیستی و معجزه که نمی تونی بکنی هیچ دماغتم نمی تونی بالا بکشی و حتی اگه خودت به این یقین برسی ( که البته در این صورت وامصیبتا ) باز با اینهمه باز نمی تونی خودت رو عاری از حس خواستن ببینی .
البته سوء تفاهم نشه و فکر نکنین اینقد اوضاع ما بیریخته کلی گفتم ، اما همیشه همه چی رو به راه و همیشه هم قر و قاطی نیست .
کاش مام صوات داشطیم و می طونثتیم هرفحائی که صر دلمون موندح بنویسیم اما افصوص .
پاینده باشید و سر بلند.
یا علی
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست ...
مهدی اخوان ثالث
اولش فقط یه کم می خواست از هجمه شلوغی و همهمه دور باشه .
کنار وایساد ، دو سه قدم عقبتر .
دفعه بعدی از همون اول کنار وایساد و دفعه های بعدی ...
دیگه واسه خودش و بقیه عادت شد .
همه نبودنشو در عین بودن فیزیکش حس میکردن ، اون فقط شبه خودش بود .
ذهن و روحش توی یه تابوت خوابیده بود و کارگرای قبرستون بدون اینکه دقت کنن نوبتش نیست برده بودن و چالش کرده بودن .
ماسیده بود ( در عین حالیکه مثلاً سر جاش بود ، یعنی اون جاهائی که میباید باشه on time بودش اما ... )
منتظر معجزه هم نبود چون میدونست عصر معجزه گذشته .
اون خودشو تو یه گوشه غریب توی هزار توی روح خودش گم کرده بود .
گاهی فارغ و بی خیال فقط یه گوشه میشست و مثه آدمای بیخیال نقش خودشو بازی میکرد و گاهی دربه در توی راهروهای هزار پیچ ذهنش مثل مادر طفل گم کرده ای دنبال خود حقیقیش و آرمانهاش و آرمان شهرش می گشت .
اون تو یه حلقه افتاده بود : نه نقطه شروع معلوم بود و نه نقطه ای به اسم پایان .
اون ...
اون ...
اون خوده حلقه شده بود .
دوستای خوبم تاندن پام کش اومده و سه روز پیش گچش گرفتم و گفتن باید ۳ هفته بمونه و با این حساب ما فعلاْ خونه نشین شدیم .
خدای مهربون میگه بنده های من قدر دو نعمت بزرگ منو نمی دونن : امنیت و سلامت .
خدایا به خاطر همه نعمتهای بزرگ و کوچیکت ممنونم وشاکر .
