بنام خدا
دوستای نازم سلام
اگه لیلی و مجنون ( وخیلی از اساطیر دیگه ) تو عصر ما زندگی میکردن عمرا" مشهور نمیشدن . چرا ؟
زندگی تو هزارهء سوم زمین تا اسمون با قرون گذشته اش فرق میکنه . از صد سال پیش به اینور اونقدر حجم پیشرفت و تغییرات سریع بوده که حالت سرسام آوری به خودش گرفته چرا که اگر بر فرض محال یه ادم دو قرن در طول زمان جابه جا میشد (منظورم ماکسیمیلیانوس نیست ) شاید می تونست خودش رو یه جوری با محیط وفق بده اما حتی این فرض محال هم در مورد سده ای که ما اونو سپری کردیم صادق نیست .
از صبح که از خواب بیدار میشیم تا لحظه ایکه در پایان شب به رختخوابمون بر میگردیم زیر بمباران شدید داده ها یی از صدا و تصویر و اسم و اخبار و ... هستیم .
اونقدر تعدد ماوقعی که ما یا در بسترشون هستیم یا به نوعی ازشون مطلع میشیم و اونقدر شخصیتهایی که در این جاده بر مرکب ذهن ما سوار میشن زیادن که تمرکز و به یاد داشتن همه و یا جزئی از اونها در درازمدت واقعا" سخته . من خودم شخصا" وقتی به پنج سال اخیر عمرم فکر میکنم زیر تلی از اسم و موقعیت و خاطره غرق میشم .
بی تعارف این نوع زندگی مقتضیات منحصربه خودشو طلب میکنه و دیگه نمیشه طبق چارچوبهای گذشته به تجزیه و تحلیل مطالب نشست .
عشق محبت وفاداری صلهءرحم به یاد هم بودن صداقت رفاقت ....
قدیما یارو تو یه ده یا حتی شهر که زندگی میکرد تعداد آدمایی که میشناخت و باهاشون سروکار داشت از یه مقدار معددوی تجاوز نمیکرد ( حالا فوقش اسم پادشاه و کدخدای دو تا آبادی نزدیک رو هم میدونست ) و همهءعادات و افکار و اخلاقش تو اون محدوده بود . واسه همین محدودیت عیار هر چیزی بالاتر از حالاها بود چون نه بدلش بود و نه تعدد سوژه .
قبول دارم که خصائل انسانی فطریه و در گذشته پررنگتر بوده وحالا ما مسبب سقوطشون هستیم اما حرفهایی که زدم نه در مقام دفاعیه ( اونم این زبان و قلم الکن من ) که فقط جهت یاداوری بود .
وبازم دربست قبول دارم که پایبندیه به این خصوصیات و خصائل ناجی زندگیه مکانیزه و عاری از حس و عطر دل انگیز زندگیه ماست اما خدائیش الان عاشق بودن مرد بودن صادق بودن به یاد هم بودن و ... هنره .
امکانش نیست اما اگه اون اسطوره هایی که ما از هر کدومشون به عنوان سمبل یکی از این خصوصیاتی که گفتم در زمان حال زندگی می کردن میتونستن شهره بشن ؟
{ اینم بگم هستن رادمردایی ( زن و مرد ) که از اسطوره ها چیزی کمتر نذاشتن و ندارن ولی تو عصر فوران اطلاع رسانی مهجور موندن }
در پناه حق پاینده باشید
یا علی
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
خیام
سلام به همهء دوستای نازنینم
خیلی تلاش کرد بترکه دیشب اما اجازه ندادم حتی صدامو دو رگه کرد اما نذاشتم و فروش دادم.
بغضمو میگم .
یه اکیپ پنج نفره بودیم سه چهار ترم آخر همش با هم بودیم . چه کارا که نکردیم اومدنا رفتنا شیطنتها شبای خنده و خوشگذرونی شبای دلتنگی و شبای امتحان و تا صبح بیدار موندنا ...
درسمون تموم شد و نخود نخود هر کی یه گوشه افتاده .
من اینجا خرم آباد سربازم . مسعود که عسلوییه شاغل بود اصفهان زن گرفت و حتما" موندگار میشه و نباید دیگه خرم آبادی دونستش . یکی از امیر هامون عقد کرد و دیشب خانمشو فرستاد تایلند و دنبال کاراشه که دو سه ماه دیگه خودشم بره دنبالش .هومن هم برج ده اعزام میشه خدمت . مهدی ( که بغضم بیشترش به خاطر اون بود ) افتاده زاهدان نیرو انتظامی واسه خدمت و دست آخر اون یکی امیرمون که تنها وارث و بازماندهء اکیپه وتنها ساکن اون خونه دانشجوئیه ( این ترم تمومه ) که یه زمانی هر شب شاهد و پذیرای ما بود که اونم به قول خودش حس تنها موندن رو نداره و همش شیرازه و اصلا" اصفهان نیست .
دیشب به جز مهدی که گوشیشو نبرده ( البته با داداشش گپ زدم اونم یکی از اقمار اکیپ بود ) به بقیه زنگ زدم همه جا آسمون همین رنگه ( دل بروبچ ) راستی اینجا یه هفته س یه بند بارونه .
اینه حکایت آقایون مهندسای برق به جزء خاطرات اون موقع چی مونده واسه مون .
هشت روز پیشم دقیقا" همین موقع ها با دوستانی که دو ماه بیست و چهار ساعته با هم بودیم و آموزشی رو سپری می کردیم با کلی گریه و دلتنگی وبغض ویه عالمه خاطره جدا شدیم .
قصدم مرور خاطرات نیست فقط خواستم یه حرف همیشگی و تکراری رو بگم و اونم اینه که عایدیه ما از گذر بی وقفه عمرون ( که مثل یه قطار بی ایستگاه و بی توقفه ) خاطراتمونه و تصویر چهرهء داستان سازهای این خاطرات .
از خدای مهربونم واسه تک تک دوستای خوبم ( شما دوستای اینترنتیم هم جزشونید ) هر جای ایران بزرگ و عزیزم هستن آرزوی سلامت و موفقیت می کنم و ازش هوار تا ممنونم به خاطر لطف هایی که خیلی بیش از لیاقتم در حقم کرده .
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است یاران به مرافقت چو دیدار کنید
دریاب که هفتهء دگر خاک شده است شاید که ز دوست یاد بسیار کنید
می نوش و گلی بچین که تا در نگری چون بادهء خوشگوار نوشید به هم
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید
خیام
یا علی
سلام
سلام به زندگی با ضرباهنگ روحبخشش
سلام به همهء دوستای خوبم
دو ماه به سرعت باد به شما و با سرعت لاک پشت بر ما گذشت و من دوباره برگشتم .
اگه عمری باشه و مجالی و حوصله ای همهء حرفهای این دورهء بیاد ماندنی و فراموش نشدنی و تکرار ناشدنی رو با دوستای خوبم بروبچ گروهان ۱۳ گردان یکم امام علی (ع) تو یه وبلاگ به همین نام مینویسم اما الان میخوام دو خط از خودم بگم :
نمی خوام بگم از سنگینیه کولهء تجربیات این دو ماه رو دوشم نمی تونم راه برم اما خدائیش منحصر بفرد بود . من چهار سال دانشجوئی زندگی کرده بودم اما این دو ماه خیلی چیز اموختنی برام داشت .
اولین درسش تحمل و صبوری بود . من یه مقطع سی روزه پامو از در پادگان بیرون نذاشتم فارغ شاید نه ولی کاملا" جدا از دنیا . بهترین جا بود واسه خلوت و به خود و خدا رسیدن و واقعا" چقدر محیط مساعد بود خصوصا" تو ماه رمضون .هر چند من به فراخور روحیه ام و شخصیتم و موقعیتم که منشی گروهان شدم حسابی سرم گرم بود .
دوستای خیلی خیلی خوب و خاطرات بیاد ماندنی و صدها تجربه حاصل من از این دو ماهه بیاد موندنی دوران اموزشی بود .
از خدای مهربونم منت پذیر و سپاسگزارم که همیشه خیلی بیش از لیاقتم بهم لطف داشته و از اینکه دوباره اینجام خوشحالم .
به امید حضور گرمتون پاینده باشید .
یا علی
