سلام
باید استاد و فرودآمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چراکه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست
واگر بیگاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید
...
بدرود
بدرود چنین گوید بامداد شاعر
رقصان می گذرم از آستانه اجبار
شادمانه و شاکر ...
احمد شاملو
دوستان خوبم به طور موقت همه تونو به خدا می سپارم :
برای دو ماه گذروندن دوره آموزشی خدمت سربازی هفتصد کیلومتر اونطرفتر از خرم آباد به یزد ( و صد البته امیدوارم که بعد از این دو ماه برگردم به خونه و شهر خودم چون خیلی روش حساب کردم ) .
به هر حال شتریه که در خونهء هر پسر ایرونی می خوابه و منم از این قاعده مستثنی نیستم .تازه داشتم به این محیط عادت می کردم ولی خوب اینم جزئی از زندگیه .
اگه عمری باشه ( به قول سنجد ) بر می گردم و امیدوارم باز هم شما رو در کنار خودم ببینم .
در این مدت سر بزنین و کامنت بذارین ( واسه مرخصیه میان دوره هم که باشه سر میزنم ) .
بدرود دوستای خوبم در پناه حق یا علی
بر سرمای درون
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه گریزگاهی گردد .
آی عشق آی عشق
چهره ء آبی ات پیدانیست .
وخنکای مرهمی بر شعلهء زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون .
آی عشق آی عشق
چهرهء سرخت پیدا نیست .
غبارتیرهء تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی بر گریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزی برگچه بر ارغوان .
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست .
احمد شاملو
شاید شما هم با این حرف که فلسفه زندگی دوست داشتن و دوست داشته شدنه موافق باشید .
نیازی سیال و همیشه زنده در وجود ماست که بدنبال نیمهء گمشدهء خودمون ما رو همیشه پرسان و جستجو گر کشان کشان در تمام لحظه هامون اینور و اونور می کشونه .جسجو و انتظاری بسیار مطبوع و دل انگیز .
گشتیم و پیدا کردیم حالا صحیح یا غلط یافتیم مثلا" گمشده مونو .
روی حرف من با کار درستها ( که البته تعدادشون واقعا" کمه ) نیست طرف صحبت من با اکثر کسایی که دیدم اطرافیان دوستان وحتی خودمه کسایی که از نزدیک لمسشون کردم :
شروع میکنیم دیر یافته یا زود یافته مونو تراشیدن .اسطوره ای به ابعاد تمام خلاء هامون ازش می سازیم و می پرستیمش .دوست داشتنش رو یوغی می کنیم به گردنمون اسیر میشیم در باتلاقی خود ساخته که با هر تقلایی بیشتر پایین می ریم و اسمشو می ذاریم دوست داشتن و عشق و ...
متاءسفانه اکثر مواقع این حس دوست داشتن با حس مالکیت مخلوط میشه اونقدر که قدرت تمییز دادنش نا ممکن به نظر میاد . اومدیم دوست بداریم و دوست داشته بشیم اما اسیر کردیم و اسیر شدیم . نکنیم ماها رو به خدا نکنیم !!!!
شاملو یه جا دیگه میگه : عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب .
شاید شعار گونه به نظر بیاد اما واقعا" رسیدن به این مرحله ( از دید من ) کمال دوست داشتنه .
نمی خوام پستهام طولانی بشه اونقد که حوصله خواننده رو سر ببره وگرنه به خدا حداقل سه چهار برابر این حرف داشتم اما در همین حد ناقص والکن سعی کردم حرفمو زده باشم .
امیدوارم که با راهنمایی هاتون منو همراه کنید پاینده باشید .
اعتماد
این کلمه با خودش آرامش دلگرمی و آسودگی خیال میاره .
با وجود این حس زندگیها روابط دوستانه و حتی معاملات اقتصادی و ... شکل می گیره .
در یک کلام اعتماد پایه گذار زندگی ماست . چه شیرینه چه دلچسب و مطلوبه نه ؟
اما اما نیاد اون روزی که این حس از دست بره مثه زمانی می مونه که ستونهای یه سازه زیرشو خالی کنن .عاری شدن از اعتماد همچین حسی به آدم میده .
تلخ به تلخیه جام شوکران میتونه باشه وقتی که پتک به دست ماجرا از نزدیکانت باشه .
خداوندا چه دردناک و جگر سوزه این حس ( خدا واسه هیشکی نخواد ) .
شنیدم و شنیدین که قدما ( عقلا ) میگن حتی شده به اندازه یه سر سوزن به قول ما امروزیها : یه اپسیلون ) حریم واسه خودت نیگه دار.
واسه همین چیزاست که یه باره هست و نیستت یه جا به باد نره ( البته هستی و نیستی و تمامیت هر مسئله ای به سهم خودش از یه فروشنده تابرسه به شریک زندگیت ) .
اما چه کنیم با درد نیاز ؟ نیاز به اعتماد ؟؟؟؟؟!!!!!
دنیای ما با اعتماد زیباست ولی باید مراقب باشیم چرا که هر از گاهی میون این سد عظیم موریانه های موذی پیدا میشه .
نمی خوام شک و بد اندیشی رو توصیه کنم چرا که خودم همواره در مقام پرسشم اما اعتماد کامل وبه تمامی هم درست نیست ( کاری که خودم هیچ وقت انجام ندادم تو دنیای من همه قابل اعتمادن مگه اینکه خلافش ثابت بشه )
البته میدونم که این بحث ابعاد زیادی داره خودم هم حرف نگفته زیاد دارم اما با همهء این صحبتها با این شعر درد دل امروزم رو تموم می کنم که :
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه می شکنیم بالهای دوستیمان را
احمد شاملو
پاینده باشید دوستای خوبم .
یه شب در حین خوندن این بیت از حضرت حافظ :
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
تو همون مصرع اول گیر کردم وبه خودم نهیب زدم که واقعا" من برای اینکه یار یار من باشه چیکار کردم ؟
اون شب حاصل کار سه چهار صفحه دست نوشته بود که حالا مجال و حوصله ای برای ارائه اش نیست و به پرسیدن دوبارهء سوال بسنده می کنم که :
سهم و نقش من از این طلب چقد می تونه باشه ؟
وقتی چیزی رو در حد کمال و نهاییش و به تمامی می خوایم قطعا" ما باید هزینهء این خواستمون رو بپردازیم .
شاملو تو یکی از ترجمه هاش میگه :
بر آنچه که دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم ...
به نظر من این خواستن و پرداختن برای همه چیز صادقه . منی که در اولین آن تنگی و گرفتاری سرمو به آسمون می گیرم و از خدای خودم کمک می خوام چقد شاکر بودم و بندگی مو به جا آوردم که حالا طلبکار رفتم در خونه اش ؟ ... اینو تسری بدیم به تک تک دلمشغولیها و دلبستگیهامون .
بیایم از خودمون بپرسیم : من برای این توقع چقد از توقع دیگری رو برآورده کردم ؟
ها چقد ؟
یا علی
چگونه دیوانه شدم
ازمن می پرسیدکه چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز بسیارپیش ازآنکه خدایان بسیاربه دنیابیایند ازخواب عمیقی بیدارشدم. ودیدم که همه نقابهایم رادزدیده اند.همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودرهفت زندگی ام برچهره می گذاشتم. پس بی نقاب درکوچه های پرازمردم دویدم وفریادزدم "دزد دزد دزدان نابکار." مردان وزنان برمن خندیدند وپاره ای ازآنهاازترس من به خانه هایشان پناه بردند.
هنگامی که به بازاررسیدم جوانی که برسربامی ایستاده بودفریادبرآورد" این مرددیوانه است." من سربرداشتم که اوراببینم.
خورشید نخستین بارچهره برهنه ام رابوسید. ومن ازعشق خورشیدمشتعل شدم. ودیگربه نقابهایم نیازی نداشتم. وگویی درحال خلسه فریادزدم " رحمت بردزدانی که نقابهای مرابردند." چنین بودکه من دیوانه شدم.
وازبرکت دیوانگی هم به آزادی وهم به امنیت رسیده ام. آزادی تنهایی وامنیت از فهمیده شدن. زیرا"کسانی که مارامی فهمندچیزی رادروجودمابه اسارت می گیرند."
ولی مبادا که ازاین امنیت زیادهم غره شوم. حتی یک دزدهم درزندان ازدزد دیگردرامان است.
جبران خلیل جبران
سلام
حدود ۵۰ دقیقهء دیگه ماشین مییاد دنبالمون . الان ساعت ۳:۲۰صبحه داریم میریم سفر .
دریاجه زیبا و بکر گهر لرستان ارتفاعات اشترانکوه . فراری چهار روزه از قیل و قال شهر و پناه بردن به طبیعت بکر و دل انگیز زاگرس ( البته از پارسال که برقراری ارتباط با موبایل امکان پذیر شده از بکارت کاسته شده و دست تکنولوژی اونجا هم رسوخ کرد . ما هم ماس ماسکمونو می بریم تا برامون پلی باشه به دنیای هرروزه مون و ارتباط با دوستان !!!!! ) .
من هنوز ساکم رو نبستم ولی به روزبودن رو به اون کار ارجح دونستم . البته نخوابیدن من و احسان خان داداشم تا این ساعت طبیعیه و همه دوستان نزدیک از این قضیه مطلع اما ین بامداد یه فرق اساسی داره : به جای خواب تا لنگ ظهر کوهپیمایی ۶ . ۷ ساعته .
امروز روز پدره و من تولد شیر مرد خدا : علی و روز پدر رو به بابام و همهء پدرا تبریک میگم .
از بس دستمون به تدارک سفر بند بود ( و صد البته بی برنامه بازی هم مزید ) که تو حجم زیاد این همه خرید کادوی بابا از قلم افتاد .
تو روز تولد عزیز ترین مرد خدا دارم به سمت بالا میرم ( صعود فیزیکی ) همون سمتی که وقت یاد خدا کردن سرمونو به اون سمت میکنیم ازش میخوام ما رو هم دریابه .
یه عالمه حرف داشتم اما ماشین اومد باشه ایشالا برگشتن .
سفر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از روزی که به دنیا میایم پا در سفر میزاریم
چراییش و چه جوریش ....
بر می گردم به قول سنجد ( اگه عمری باشه ) و ادامه میدم .
یا علی
مجال بیرحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر
از بهار حظ تماشایی نچشیدیم
که قفس باغ را پژمرده میکند .
از افتاب و نفس چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ای نا سیراب .
برهنه
بگو برهنه خاکم کند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق رانماز می بریم
که بی شایبهء حجابی با خاک
عاشقانه در امیختن می خواهم .
احمد شاملو
ایمان و عمل به اون ؟؟؟؟؟
التماس شکوه زندگی را فرو میریزد
تمنا بودن را بیرنگ می کند
و آنچه از هر استعانه به جای می ماند ندامت است .
تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است .
احمد شاملو
قشنگه نه ؟
آره قشنگه ولی واقعا" وقتی که پاش بیفته چقدر به این شعر پایبندیم و بهش عمل میکنیم ؟خود خود من پنج ساله هزار باره این شعر رو با خودم زمزمه کردم و حتا بارها برای دیگران نوشتم و خوندم اما همیشه وقت عمل جا زدم .اینجا بحثم اصلا" سر لیاقت یا عدم لیاقت ویا کمی و زیادی عشق و محبت کسانی که تنهاییمونو با حضور و وجود اونا در ذهن و کنارمون کمرنگ میکنیم نیست .
همهء حرف من خود تنهاییه
تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی عریان
همه ما آدما جزیره ایم ( و در تلاش و تکاپو برای کم کردن فاصله بین این جزیره ها )
شاملو یه جا دیگه تو یکی از ترجمه هاش میگه :
از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گه گاه آن را بجوی و تحمل کن .
دارم از خودمون می پرسم واقعا" توان تحمل همین به اصطلاح گه گاه هست ؟
چرا ازش فرار میکنیم ؟
تو این مایه حرف نگفته زیاد دارم عمری باشه و حوصله ای ادامه داره ...
سرمایه های هر دلی حرفها ییست که برای نگفتن دارد .
دکتر شریعتی
سلام دوستان
یاد مولانا می افتم که می گفت (به گمونم قونیه بود):
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچ الا هوس قماردیگرش...
اومدم قمار کنم. همه سرما یمو گذاشتم وسط.(البته نه همه ی همش)
هر کی خواست نرد بزنه بسم الله
یاعلی

